رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٨٢ - فصل ٧
من آمدند و با من مشورت كردند. من[١] اين حال[٢] بر حسن كه پيشواى ما بود عرض[٣] كردم، حسن گفت: شما صبر كنيد تا من بروم و نظرى دراندازم، اگر خوش آيد[٤] شما را طلب كنم. ما همه گفتيم كه فرمانتر[٥] است.
(٢٠) حسن بيك منزل بشهرستان[٦] آدم رسيد، جائى دلگشاى[٧] يافت، آنجا مقام ساخت. ما نيز بر پى او برآمديم[٨]. چون نزديك رسيديم طاقت وصول او نداشتيم، همه از پاى در آمديم و هر يكى بگوشهاى افتاديم، تا اكنون كه نوبت يوسف در آمد نشان حسن پيش يوسف دادند[٩]. من و برادر كهين كه نامش حزنست روى بدان جانب نهاديم، چون آنجا رسيديم حسن پيش از آن شده بود كه ما ديده بوديم[١٠]. ما را بخود راه نداد[١١]، چندان كه زارى بيش[١٢] مىكرديم استغناء او از ما زيادت مىديديم.
بيت[١٣]
|
مىكن كه جفات مىبزيبد |
مىكش كه خطات مىبسازد |
|
|
بسيار بهى از آنچه بودى |
ناديدن مات مىبسازد |
|
-
[١] كردند من: كردند و منS
[٢] مشورت كردند و من اين حال ...: تا پايان فصل ٧ در آخر فصل ٢T آمده است
[٣] عرض: عرضهT
[٤] خوش آيد:
خوشم افتادS
[٥] كه فرمان: فرمانT
[٦] بشهرستان: شهرستانS
[٧] جائى دلگشاى:
جا دلگشاS
[٨] برآمديم: برانديمT
[٩] پيش يوسف دادند: پيش او مىدادندT
[١٠] ديده بوديم: ديديمT
[١١] نداد: نمىدادT
[١٢] بيش: پيشS
[١٣] بيت:
شعرT