رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٨٦ - فصل هفتم
در دو زمان بقا نباشد، اين[١] لحظه هست، و لحظه ديگر نيست[٢].
پس[٣] هر ساعت نو نو[٤] حادث مىشود. پس درست شد كه جوهر نيز حادث است، زيرا كه جوهر از عرض[٥] خالى نيست و عرض قابل حوادث است. و هر چه از عوارض خالى نيست، البتّه محدث باشد و قديم نتواند بود[٦]، پس[٧] جهان آفريده است و آفريده را البتّه آفريدگارى[٨] بايد. و نيز آفريده را اوّلى بايد كه[٩] باشد، و هر چه او را[١٠] اوّلى باشد[١١] قديم نباشد[١٢]. [پس جهان را كه آفريده است اگر اوّل نباشد قديم باشد][١٣]، و اينجا دو قديم لازم آيد[١٤]: آفريده قديم[١٥]، و آفريدگار قديم. و آنگاه[١٦] چه فرق باشد ميان دو قديم؟ «تعالى و تقدّس عمّا يقول الظالمون علوّا كبيرا».
(٧٢) و گويند كه آفريدگار عزّ سلطانه[١٧] عالم است بعلم و سميع است بسمع و بصير است ببصر و حىّ است بحيات و مريد است[١٨] بارادت و متكلّم است بكلام. و گويند[١٩] دليل بر آنكه[٢٠] حىّ[٢١] است آنست كه اگر ما يكى از آدميان را[٢٢] فرض كنيم كه حىّ نيست لازم آيد كه مرده[٢٣] باشد.
يا گوئيم[٢٤] عالم نيست، لازم آيد جاهل[٢٥] باشد، پس جمادى باشد، آدمى نباشد. و چون نشايد كه آدمى را بدين[٢٦] صفت نقص وصف كنيم[٢٧]، آفريدگار آدمى را[٢٨] اولى[٢٩] باشد. و چون جماد نشايد كه آدمى باشد، چون شايد
[١] اين:+ كهS
[٢] ديگر نيست: ديگر نباشدS
[٣] پس: بلكهS
[٤] نونو:
نوبنوS
[٥] از عرض: نيز از عرضS
[٦] بود: بودنS
[٧] پس: وS
[٨] البته آفريدگارى: آفريدگارى البتهS
[٩] بايد كه:-F
[١٠] او را:- اوS
[١١] باشد:
نباشدS
[١٢] نباشد: بباشدS
[١٣] پس ... باشد:-S
[١٤] آيد: آمدS
[١٥] آفريدگار قديم:
آفريدگارىS
[١٦] و آنگاه: آنگهS
[١٧] عز سلطانه: تعالى و تقدسS
[١٨] مريد است:
مريد بودS
[١٩] و گويند:-S
[٢٠] آنكه: اينگهS
[٢١] حى: چنينF
[٢٢] آدميان را:
آدميانS
[٢٣] مرده: ميت:F
[٢٤] گوئيم:+ كهS
[٢٥] لازم آيد جاهل:- لازم آيدF
[٢٦] بدين:
+ دوS
[٢٧] وصف كنيم: موصوف كنندSP
[٢٨] آدمى را:-F
[٢٩] اولى: اولاترSP