رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٢٧ - (٦) عقل سرخ
و مرا بدين طريق اسير گردانيدند[١]، پس از آن ولايت كه آشيان ما بود بولايتى ديگر بردند. آنگه هر دو چشم من بردوختند[٢] و چهار بند مختلف[٣] نهادند و ده كس را بر من موكّل كردند، پنج را روى سوى من و پشت بيرون و پنج را[٤] پشت سوى من و روى بيرون[٥] [اين پنج كه روى سوى من داشتند و پشت ايشان بيرون][٦]، آنگه مرا در عالم تحيّر[٧] بداشتند چنانكه آشيان خويش و آن ولايت و هر چه معلوم بود فراموش كردم، و مىپنداشتم كه من پيوسته خود[٨] چنين بودهام.
(٣) چون مدّتى بر اين آمد قدرى چشم من بازگشودند، بدان قدر چشم مىنگريستم، چيزها مىديدم كه ديگر نديده بودم و آن عجب مىداشتم تا هر روز بتدريج قدرى چشم من زيادت باز مىكردند و من چيزها مىديدم كه در آن شگفت مىماندم. عاقبت تمام چشم من باز كردند و جهان را بدين صفت كه هست بمن نمودند. من در بند مىنگريستم كه بر من نهاده بودند و در موكّلان، با خود مىگفتم گوئى[٩] هرگز بود كه اين چهار بند مختلف از من بردارند و اين موكّلان را از من فرو گردانند و بال من گشوده شود چنانكه لحظهاى در هوا طيران كنم و از قيد فارع شوم؟
(٤) تا بعد از مدتى روزى اين موكّلان را از خود غافل يافتم. گفتم به ازين فرصت نخواهم يافتن[١٠]، بگوشهاى فرو خزيدم و همچنان با بند لنگان روى
[١] گردانيدند: كردندM
[٢] بردوختند: بدوختندM
[٣] مختلف: مخالفT
[٤] پنج را: پنجM
[٥] سوى من و روى بيرون: سوى پشتT ، سوى من و روى ايشان بيرونM
[٦] اين پنج ... ايشان بيرون:-M
[٧] تحير: تجردM
[٨] من پيوسته خود: خود من پيوستهT
[٩] گوئى: كه گوئىT
[١٠] يافتن: يافتM