رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٤١ - (١٢) بستان القلوب يا روضة القلوب
محلّ نقل كرده و خواهد كه بمحلّى ديگر رود[١]، چون[٢] [ميان دو محلّ رسد][٣] او را استقلالى حاصل آيد[٤] و قائم گردد بذات[٥] خود و از محلّ مستغنى شود. و نيز باو اشارت توان كردن[٦] از جهات مختلف چون چپ و راست و پيش و پس و زير[٧] و بالا، و او را طولى و عرضى و عمقى[٨] پيدا گردد.
آنگاه جوهر باشد نه عرض و اين محال است.
(١٢) بدان كه مكان را نشانهاست. و آنچه تو بر آن[٩] نشستهاى[١٠] مكان تو نيست بلكه مستقرّ عليه تست، و مكان تو پيراهن تست يا حيّزى[١١] كه پيرامن[١٢] تو در آيد، و بايد كه باطن مكان حاوى مماسّ[١٣] ظاهر تو شود تا تو در مكان باشى و اگر نه بر حيّزى[١٤] باشى، چنانكه حكيم يونانى گويد[١٥] «من لا حاوى له لا مكان له».
(١٣) و بدان كه[١٦] امتياز اعراض [از يكديگر بسه چيز باشد][١٧]: يا بحقيقت و آن جائى بود[١٨] كه اتّحاد محلّ باشد چنانكه سيب مثلا، كه درو هم طعم است و هم رنگ[١٩] و هم بوى[٢٠]. و ادراك رنگ ببصر تعلّق دارد[٢١] و ادراك طعم بذوق[٢٢]. و امّا آنچه[٢٣] ممتاز مىشود[٢٤] بمحلّ و آن جائى باشد كه اتّحاد حقيقت بود[٢٥] چنانكه دو چيز[٢٦] كه در هر دو سياهى باشد و حقيقت هر دو سياهى يكى است، و ادراك هر دو ببصر تعلّق دارد، امّا
[١] رود: برودS
[٢] چون: و چونF
[٣] ميان ... رسد: بميان دو محل برسدS
[٤] آيد: شودS
[٥] به ذات: به نفسS
[٦] كردن: كردPFA
[٧] وزير:
زيرS
[٨] طولى و عرضى و عمقى: طول و عرض و عمقS
[٩] و آنچه تو بر آن:
آنچه بروF
[١٠] نشستهاى: نشستهS
[١١] حيزى: چيزىPFA
[١٢] پيرامن: پيراهنF
[١٣] مماس:-S
[١٤] حيزى: چيزىPFA
[١٥] حكيم يونانى گويد: گويندPFA
[١٦] و بدان كه: بدان كهS
[١٧] از يكديگر ... باشد: به سه چيز استF
[١٨] بود: نبودS
[١٩] و هم رنگ: هم رنگF
[٢٠] بوى:+ بودS
[٢١] به بصر تعلق دارد: تعلق به بصر داردS شم: مشامS
[٢٢] ذوق: مذاق:SP
[٢٣] آنچه:-S
[٢٤] مىشود:
مىشوندS
[٢٥] بود: باشدS
[٢٦] دو چيز: در دو چيزS