رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٥٣ - (٨) فى حالة الطفولية
ايشان منم. گفتم بايد كه از علم مرا چيزى در آموزى. لوحى پيش آورد و الف بائى[١] بر آنجا نبشته بود، در من آموخت. گفت امروز بدين قدر اختصار كن فردا چيزى ديگر در آموزم و هر روز بيشتر تا عالم شوى. من بخانه رفتم و تا روز ديگر تكرار الف باى[٢] مىكردم.
دو روز ديگر بخدمتش رفتم كه مرا درسى ديگر گفت، آن نيز حاصل كردم. پس چنان شد كه روزى ده بار مىرفتم و هر بار چيزى مىآموختم، چنان شد كه خود يك زمان از خدمت شيخ خالى نمىبودم و بسيار علم حاصل كردم[٣].
(٣) يكى روز پيش شيخ مىرفتم، نااهلى هم راه افتاد، بهيچ وجه وى را از خود دور نمىتوانستم كردن. چون بخدمت شيخ رسيدم شيخ لوح را از دور برابر من بداشت، من بنگريستم، خبرى ديدم بر لوح نبشته كه حال من بگرديد از ذوق آن سرّ كه بر لوح بود و چنان بىخويشتن گشتم كه هر چه بر لوح ديدم با آن همراه باز مىگفتم.
همراه نااهل بود، بر سخن من بخنديد و افسوس پيش آورد و سفاهت آغاز نهاد و عاقبت دست بسيلى دراز كرد، گفت مگر ديوانه گشتهاى و اگر نه هيچ عاقلى جنس اين سخن نگويد. من برنجيدم و آن ذوق بر من سرد گشت. آن نااهل را بر جاى بگذاشتم و پيشتر رفتم، شيخ را بر مقام خود نديدم. رنج زيادت شد و سرگردانى روى بمن نهاد، مدّتها گرد جهان مىگرديدم و بهيچ وجه استاد را باز نمىيافتم
[١] بائى: ناتىT
[٢] باى: لباتىT
[٣] كردم: كردهT