رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٧٧ - فصل پنجم
گفت «انّ اللّه تعالى[١] توّجنى بتاج الكرامة[٢]، ثمّ نادانى حبيبى الىّ»، و حسين[٣] حلّاج گفت «رأيت حبيبى بعين قلبى، [فقلت من أنت قال أنت][٤]». و ديگر صحابه و مشايخ را احوالها[٥] بوده است كه ياد كردن دراز پاى[٦] دارد.
(٦١) پس هر كه نفس خود را بشناخت، بقدر استعداد نفس او را از معرفت حقّ تعالى نصيبى بود[٧]. و چندان كه رياضت بيشتر كشد و باستكمال نزديكتر گردد معرفت[٨] زيادهتر مىشود[٩]. و مثال اين چنان باشد كه نور آفتاب بهر[١٠] خانه بقدر روزن آن خانه[١١] تابد[١٢]. مثلا در سراى پادشاهى كه سعتى[١٣] عظيم دارد و روزنهاى فراخ بيش[١٤] از آن تابد كه در خانه پيرزنى درويش كه خانهاى دارد كوچك[١٥] و روزنى تنگ[١٦]، و در صحرائى كه صد در صد يا[١٧] هزار در هزار باشد بيش از آن تابد كه در سراى پادشاهى كه ده در ده[١٨] يا بيست در بيست باشد[١٩]. اكنون بدان كه[٢٠] معرفت نفس از آن قدر كه من[٢١] در اين مختصر شرح دادهام[٢٢]، اگر حاصل توانى كردن و بر آن هستى[٢٣] كه اين شغل[٢٤] مهمّ[٢٥] را پيشگيرى و بسر برى، در فصل ششم گوشدار و خاطر گمار تا از معرفت حقّ تعالى[٢٦] آن قدر كه
[١] تعالى:-F
[٢] الكرامة: كرامتهS
[٣] حسين:-S
[٤] فقلت ... انت: فقال من انت فقلت اناS
[٥] احوالها: هر يكى را مقامىS
[٦] دراز پاى: طولS دراز ناىP
[٧] بود: باشدS
[٨] معرفت: و معرفتS
[٩] زيادهتر مىشود: زيادتر شودS
[١٠] بهر: در هرF
[١١] آن خانه: خانهF
[١٢] تابد: مىتابد
[١٣] سعتى: سهمىS
[١٤] بيش: پيشS
[١٥] خانهاى دارد كوچك: صحنى كوچك داردS
[١٦] روزنى تنگ: روزنى كوچكS
[١٧] يا: و ياF
[١٨] در ده:+ باشدS
[١٩] باشد:-S
[٢٠] بدان كه:-F
[٢١] من:-S
[٢٢] دادهام: داديم
[٢٣] بر آن هستى: ترا آن قريحه هستS
[٢٤] شغل: فهمS
[٢٥] مهم:-SP
[٢٦] تعالى:-S