فقه نظام سياسى اسلام - اراکی، محسن - الصفحة ٢٤٤ - واژه چهارم «ولايت»
«قال: اكريت جعفربنمحمد (عليهما السلام) من المدينة إلي مكة فلما ارتحلنا من بطن مُرّ قال لي: يا نصر! إذا انتهيت إلى فخ فأعلمني قلت: أو لست تعرفه قال: بلى! و لكن أخشى أن تغلبني عيني. فلما انتهينا إلى فخ دنوت من المحمل فإذا هو نائم فتنحنحت فلم يتنبّه فحركنا المحمل فجلس فقلت: فقد بلغت، فقال: حُلّ محملي فحللته، ثم قال: صل القطار فوصلته ثم تنحيت به عن الجادة فأنخت بعيره فقال: ناولني الأداوة و الركوة فتوضأ و صلى ثم ركب فقلت له: جعلت فداك رأيتك قد صنعت شيئاً أفهو من مناسك الحج؟ قال: لا ولكن يقتل هاهنا رجل من أهل بيتي في عصابة تسبق أرواحهم أجسادهم إلى الجنّة»[١].
گفت: مركبى به جعفربنمحمد (ع) براى سفر از مدينه به مكه كرايه دادم، هنگامى كه از بطن مرّ گذشتيم فرمود: اى نصر، هرگاه به فخ رسيدى مرا خبر كن، گفتم: مگر شما نمىدانى كجاست؟ فرمود: بلى مىدانم لكن خوف دارم خواب بر من غلبه كند. پس وقتى به فخ نزديك شديم به محمل نزديك شدم ديدم در خواب است. تنحنح كردم بيدار نشد محمل را تكان داديم، نشست. گفتم: رسيديم، فرمود محمل را باز كن، باز كردم سپس فرمود: قطار شتر را ببند بستم سپس از جاده كنارى رفتم و شتر او را خواباندم، سپس فرمود: ظرف آبت را به دست من بده، سپس وضو ساخت و نمازگزارد. سپس سوار شد. به او گفتم: فدايت شوم ديدم عملى مخصوص انجام دادى آيا اين از مناسك حج است؟ فرمود: نه، لكن در اين مكان مردى از خاندانم كشته مىشود به همراه جمعى، جان آنان پيش از تن ايشان به بهشت مىرود.
و نيز هم او روايت مىكند:
[١] . همان.