روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٤١ - باب ششم در بيان فضايل و حالات امام حسن (ع) از ولادت تا شهادت
كه حسين در فكر تست. و اسماء خود ترسيده بود و از عمل خويش پشيمان گرديده، امّا پشيمانى سود نمىداشت فى الحال بگريخت و پناه به خانۀ مروان برد و مروان او را با دو غلام و سه كنيزك به شام پيش معاويه فرستاد، و نامهاى نوشت كه البته البته اين را پنهان كنيد و زنهار كه او را جائى فرستيد كه كسى نبيند و نداند، كه اگر رمزى از آن قضيه فاش گردد فتنۀ خفتۀ ديگر باره بيدار شود و شمشيرهاى در نيام آرميده از غلاف بيرون آيد پس فكر آن بايد كرد كه اسماء راز را آشكارا نكند و سر پنهانى ما را برملا نيفكند، اما چون نامه و اسماء به دمشق رسيد و خبر تعزيت امام پيش از آن رسيده بود، والى شام فرمود: تا دكّانها در بستند، و درهاى دروازۀ شهر را سياه كردند و خود با همۀ اعيان و اعاظم ولايت سياه پوشيد، و سه شبانه روز تعزيت بزرگانه بداشت. پس از آن اسماء را طلبيد و از كيفيت حال باؤپرسيد، اسماء در ايستاد و هر چه كرده بود از اوّل زهر در طعام كردن تا آخر الماس در آب افكندن به تفصيل بازگفت، و تقرير كرد كه او را به جهت خوشنودى تو و به محبّت يزيد چگونه به كشتم، و خشم خدا و رسول و عذاب دوزخ اختيار كردم، حاكم دمشق گفت: لعنت خداى بر تو باد! از خدا شرم نداشتى و از غضب رسول وى نينديشيدى و بر گيسوى تافتۀ بافتۀ مشگبار عنبر نثار، او رحم نكردى؟ از رخسارۀ چون ماه وى و از روى سياه و حال تباه خود ياد نياوردى؟ تو چه لايق مصاحبت يزيد باشى؟ تو كه با جگرگوشه رسول «صلى اللّه عليه و آله» اين نوع معامله كردى، معلومست كه با يزيد چهها كنى؟
جز جور و جفا نيايد از تو
جز فعل خطا نيايد از تو
از تو طلب وفا محالست
البتّه وفا نيايد از تو
آن بىدولت بخت برگشته و آن سياه روزگار سرگشته، ساعتى سر در پيش افكند. و از روزگار مصاحبت و مجالست امام حسن برانديشيد. و خلق و لطف و حلم و كرم و ملايمت و حسن معاشرت او ياد آورده، زار زار بناليد و بگريه درآمده تأسّف خوردن آغاز نهاد. والى شام گفت اكنون كه خود را به دوزخ افكندى و خدا و رسول را بيازردى گريه مىكنى. چندانكه چشمت نابينا گردد! راوى گويد: كه آن بدبخت سه شبانه روز