روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٨١ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
از پى شوق و ذكر حق ما را
در دو عالم دل و زبانى بس
وز طعام و لباس اهل جهان
كهنه دلقى و نيمنانى بس
در چهار سالگى تورات را حفظ كرده بود و در ده سالگى بر جملۀ احكام شرع وقوف يافته با چنان رتبت و چنين قدرت و منزلت چندان گريسته بود كه گوشت و پوست از رخسارۀ مباركش فرو ريخته بود همين رگ و پى و استخوان مانده بود پس مادرش بيامدى و از سر شفقت دو پارۀ پشمينه بر ممرّ آب ديدۀ وى نهاده بود و هر لحظه برداشتى آن را و بفشردى و باز به جاى نهادى.
روزى زكريا گفت الهى فرزندى خواستم كه سرور سينۀ من باشد اين فرزند سرور از سينۀ من بيرون برد و دلبندى طلب كردم كه دلم را از او شادى بود اين جگرگوشه داغ عنا، بر جانم نهاد ديگر تحمل گريه و زارى او ندارم خطاب رسيد كه تو از من فرزند ولى طلبيدى، و صفت اوليا گريستن و ناليدن و بار محنت كشيدن باشد آن روز كه بساط محبت به گستردند و علم شوق در عالم عشق برپاى كردند همه مرادها و راحتها را آتش در زدند و تخم حسرت و نااميدى در زمين دل انبيا و اوليا و راهروان راه خدا پاشيدند و به آب اندوه و باران بلا پرورش دادند و بناى راه محبت بر ضربت قهر است و غذاى محبان و عاشقان شربت زهراى زكريا هنوز كجايى باش تا پسرت را تيغ جفا بر حلق نهند و ترا از فرق تا قدم پارۀ ستم به دونيم بازبرند ميان همت در بند و بلا را به قدم رضا استقبال نماى و با درد ما ساخته ديگر نام درمان مبر.
چون خدا دلخستگى و درد مىخواهد ز تو خسته را مرهم مساز و درد را درمان مكن آتش او هر زمان جانى دگر بخشد ترا با چنين آتش حديث چشمۀ حيوان مكن القصّه! خوف يحيى به مرتبهاى بود كه در مجلسى كه حاضر بودى زكريّا از عقوبات الهى كلمهاى نگفتى و جز شرح آثار رحمت نامتناهى نكردى چه يحيى را قوّت استماع آيات خوف و وعيد ربّانى نبود و اگر از آن باب شمّهاى شنيدى از گريه به هلاكت نزديك رسيدى روزى زكريا به بالاى منبر برآمد و از چپ و راست نگاه كرد يحيى را نديد و يحيى خود در پس ستونى نشسته بود و گليمى در خود پيچيده چون يحيى به نظر