روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٨٠ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
استغاثه نكرد و پناه جز به حضرت عزّت نبرد و مناجات مىكرد كه رب احكم خدايا حكم كن بينى و بين قومى ميان من و ميان قوم من و كذّبونى و خذلونى كه ايشان يعنى كوفيان به من دروغ گفتند كه بيا و من به سخن ايشان آمدم پس مرا فرو گذاشتند و حرمت جدّم مصطفى و پدرم مرتضى و مادرم فاطمۀ زهرا را نگاه نداشتند مىبينم سپر وقاحت و شوخ چشمى در روى كشيدهاند و شمشير قطعيت و بىرحمى حوالۀ سينه بىكينۀ ما كرده
چندان قدح درد چشيدم كه مپرس
و از بىحيائى شاميان، چندان الم و غصّه كشيدم كه مپرس
حالا به جز صبر چاره ندارم و كار خود را به حق سبحانه و تعالى مىگذارم
من نگويم جز به حق حال دل افكار خود
كار از آن اوست با او مىگذارم كار خود
ذكر ابتلاى زكريا و يحيى عليهما السلام
و از جمله انبيا ابتلاى يحيى و زكريا اشتهارى تمام دارد. آوردهاند كه چون زكريا با حق سبحانه تعالى مناجات كرد كه الهى ضعف من قوّت گرفت و سستى پيرى بر من مستولى شد فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي [١]پس ببخش مرا از نزديك خود فرزندى كه تو او را دوست دارى و او تو را دوست دارد حق تعالى يحيى را به وى داد و يحيى به غايت خداترس بود حقّ سبحانه و تعالى او را در كودكى علم و حكمت ارزانى فرمود آوردهاند كه در وقتى كه سهساله بود كودكان محله به در خانۀ زكريا رفتند كه اى يحيى از خانه بيرون آى تا بازى كنيم هم از درون خانه جواب داد كه ما للعب خلقنا ما براى بازى آفريده نشده و به جهت لغو و لهو و لعب بدين عالم نيامدهايم و يحيى را رقّت قلبى و دقّت فهمى و خداترسى به مرتبهاى بود كه چون از احوال قيامت، چيزى استماع كردى فى الحال دلش مضطرب شدى و مرغ روحش در پرواز آمدى از لباسها به پلاسى قناعت نموده و از طعامها به نان خشك بسنده كرده بود.
[١] -سوره مريم، آيه:٦.