روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٧٦ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
زندانيانم از زمين مصر مىآيم و تمام قصّه بازگفت يعقوب آن حكايت استماع نمود فرياد برآورد كه اگر تو رسول غريبانى من نيز در فراق غريبانم و اگر تو سفير مهجورانى من نيز سوختۀ آتش هجرانم و اگر تو فرستادۀ زندانيانى من نيز ساكن بيت الأحزانم اى اعرابى مژدهاى دادى كه از آن بوى وصال به مشام مىرسد و خبرى آوردى كه بدان گره حسرت از دل مىگشايد به مژدگانى چه مىخواهى؟ گفت يا نبىّ اللّه آنچه مقصود بود از او يافتهام از تو توقّع دعائى دارم يعقوب گفت: الهى سكرات مرگ برين بنده آسان گردان أشتر اعرابى به فرياد آمد كه سبب اين پيغام من بودهام و اعرابى را به در زندان من راه نمودهام و در گذاردن اين رسالت مرا نيز شركتى هست طمع دعا مىدارم يعقوب فرمود كه الهى اين شتر را ناقهاى ساز از ناقههاى بهشت، اعرابى گفت اى برگزيدۀ خداى آن غريب زندانى را نيز دعا گوى گفت اللّهم أطلق عنه خدايا او را از آن بند خلاصى ده و أوصله بأقاربه و او را به خويشان پيوستگى كرامت فرماى اى عزيز پيوستن به خويشان پيرايه راحت است و جدا ماندن از ايشان سرمايۀ حسرت يكى در حال شهيد كربلا نظر كن كه يك يك از اقربا و دوستانش در نظر شريف وى شربت شهادت چشيدند و رشتۀ صحبت به تيغ مفارقت مىبريدند تا وقتى كه آن حضرت غريب و تنها در ميدان كرب و بلا به ماند از هر طرف نگاه مىكرد نه يارى ميديد و نه دلدارى نه مونسى مىيافت و نه غمگسارى از ياران ارجمند و برادران دلبند و خويشان مهربان و فرزندان دلستان ياد مىكرد و آه سوزناك از سينۀ گرم برمىآورد و بر رفتن دوستان و عزيزان و تنها ماندن خود حسرت مىخورد.
دريغ از آن كه حريفان نازنين رفتند هزار حيف كه ياران همنشين رفتند به زيستند و چو رفتند هم برين رفتند زهى سعادت صاحبدلان كه با غم و درد آوردهاند كه چون امام حسين تنها بماند مناجات كرد:
قتيل الطف مغموما وحيدا الهى صرت مهموما فريدا به حسرت كشته گشته دور از يار و ديار خود خدايا ماندهام تنها و سرگردان به كار خود
اهل بيت رسالت و معظّمات حجرات طهارت، و جلالت، چون سخن امام شنيدند و تنهائى و بىكسى و غريبى و حيرانى او را بديدند دود محنت از دلهاى ايشان برآمد و