روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٧٥ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
پيغام اين اسير بدان پير برسان ترا از شادى كه به دل او رسد بركت بسيار خواهد بود اى اعرابى چون به محنتكده يعقوب برسى چندان صبر كن كه پاسى از شب بگذرد و غوغاى هنگامه دنيا فرو نشيند و نفس حيوانى رخت حواسّ از بساط استيناس برچيند و يعقوب از ورود خود فارغ گردد تو به در كلبه او رو و بگوى السّلام عليك ايّها المغموم سلام بر تو باد اى خورنده غمهاى دمادم من الغريب المهموم از غريب مبتلا به انواع هم و غم و هم بگو آن مظلوم مىگويد كه تا ز خدمت تو محروم ماندهام از گريه و ناله نياسودهام و تا جمال تو را نبينم بر بساط راحت و فراش آسايش و فراغت ننشينم اى اعرابى بيا و اين ياقوت قيمتى از من بستان و از يعقوب هر دعائى كه خواهى درخواه كه دعاى آن پير مستمند بر درگاه خداوند مستجابست اعرابى گفت: اى جوان چگونه نزد تو آيم كه مرا زمين گرفته است يوسف گفت كه انديشه زدن شتر از دل بيرون كن تا زمين تو را رها كند و اين شتر را مرنجان كه او مرا از حال آن مكروب بيت الأحزان خبر داد و مرا از من بىخبر گردانيد.
تا بوى تو بود، بىخبر كرد مرا
گفتم خبر تو پرسم از باد صبا
از شتر درگذرانيدم فى الحال پايش از زمين برآمد نزد يوسف دويد و هم از شعاع رويش نشانها كه مىبايست همه بديد و ياقوت از دست مباركش فرا گرفته راه كنعان برگرفت يوسف از عقب اعرابى مىنگريست و زار زار مىگريست و مىگفت يا ليت راحيل لم تلدنى كاشكى راحيل مرا نزادى تا دل من در ورطۀ چنين غمى نيفتادى.
هرگز نبودمى وز مادر نزادمى
چون بىتو خواست بود همه عمر كاشكى
پس اعرابى به كنعان آمد و صبر كرد تا مقدارى از شب بگذشت به در بيت الأحزان آمد و گفت السّلام عليك يا نبىّ اللّه يعقوب را از آن ندا راحتى به دل رسيد از خانه بيرون آمد و گفت و عليك السّلام يا عبد اللّه چه كسى و از كجا مىآئى؟ گفت پيغامى آوردهام.
خبر مقدم چه خبر؟ يار كجا؟ راه كدام؟
مرحبا قاصد فرّخ پى فرخنده پيام
رسول كيستى و پيام كه دارى گفت من رسول غريبانم و پيك مهجورانم و قاصد