روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٧٠ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
قبّه خضرا برافراشتند زينب كه خواهر حسين و دختر فاطمه زهرا بود فرياد بركشيد كه يا محمّداه! اى جد بزرگوار و اى سيّد نامدار هذا حسينك بالعراء اين حسين تو است كه در اين صحرا سرش بريدهاند و پرده حرمتش بدست وقاحت دريده مرمّل بالدماء اين نور ديدۀ تو است كه بدن مباركش كه در كنار تو پرورش يافته بود در خاك و خون افتاده مقطع الأعضاء اين ريحانه باغ نبوتست كه اعضاى او را پاره پاره ساختهاند. راوى گويد كه از گفتار زينب همه لشكريان مىگريستند و سرشك خونين از ديده مىباريدند.
اى عزيز دشمنان را بر حال شهدا و رنج آل عبا گريه مىآيد اگر دوستان و محبّان در ماتم و مصيبت ايشان بگريند هيچ عجيب و غريب نيست.
بر عترت نبى معلّى گريستن
لايق بود در اين دهه از ما گريستن
كه آمد زمان نعره و پيدا گريستن
اى دوستان نهان مكشيد آه سوزناك
لازم بود بر آن شه برنا گريستن
پيران با وقار و جوانان جمع را
در ماتم خديجۀ كبرى گريستن
عين صفاست مقنعهداران عهد را
بر فوت نور ديده زهرا گريستن
محض وفاست زهرهجبينان عصر را
بر غرفههاى جنّت مأوا گريستن
حوران ز بهر فاطمه آغاز كردهاند
بايد به جاى اين همه، ما را گريستن
مادر نبود و جدّ و پدر روز ماتمش
قانع چرا شويد به تنها گريستن
بىناله و خروش مباشيد يك نفس
ابتلاى ديگر يوسف را با وجود درد هجران، رنج زندان بود در وقتى كه عزيز مصر يوسف را به خريد و زليخا پا بستۀ دام عشق او گرديد هر چند حيله انگيخت نتوانست كه يوسف را مقيّد عشق و هوا گرداند و زنان و مردان مصر زبان ملامت بر زليخا گشادند و چون عشق او مجازى بود تحمّل ملامت نداشت با وجود آن همه دبدبه شوق و طنطنۀ عشق چون كار به تهمت رسيد با وجود آنكه خود گنهكار بود تهمت به يوسف حواله كرد و گفت از من عيبى نبوده و عيب از جانب يوسف ظهور نموده و بدين بسنده نكرده گفت: در زندانش كنند تا حكايت تهمت و شكايت ملامت از من دفع شود آيا نمىدانست كه ملامت نمك، خوان عاشقان است.