روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٥٩ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
هر سال تازه مىشود اين درد سينهسوز
سوزى كه كم نگردد و دردى كه بىدواست
اندر شفق هلال محرّم ببين كه هست
اى تشنۀ فرات، يكى ديده باز كن
كز آب ديده بر سر قبر تو جويبارهاست
چون نعل اسب شه، كه به خون غرقه گشته راست
اى عزيز دميدن خون تازه از سنگ عجب نيست و عجبتر آنكه در بعضى از بلاد روم در كوهى صورت شيرى است كه از سنگ تراشيدهاند. هر سال روز عاشورا از هر دو چشم شير دو چشمه آب روان شود تا شب اين آب مىرود و مردم در حوالى آنجا مجتمع گردند و تعزيت اهل بيت بدارند و از آن آب بخورند و به رسم تبرّك به خانهها برند.
كوه از حسرت آن تشنه لبان مىگريد
بحر از غيرت آن خسته دلان، مىجوشد
آه از آن سنگدل بىخبر، تيره درون
كه ز حسرت نكشد آه و ز غم نخروشد
و در روايت آمده كه چون موصليان لشكر شمر را نگذاشتند كه به شهر درآيند و ايشان را در بيرون شهر فرود آوردند روز ديگر ايشان از آنجا رو به نصيبين آوردند. و به منصور بن الياس كه امير آنجا بود كس فرستادند كه تا شهر را بيارايد، چون او شهر را بياراست و همين كه آن لشكر به شهر درآمدند به قدرت الهى از ابر قهر غضب پادشاهى، برقى پديد آمد كه يك نيمه شهر را به سوخت. مردمان به هم برآمدند و خجل زده گرد آن لشكر نگشتند و ايشان از آنجا به شهر ديگر كه رئيس آنجا سلمان بن يوسف بود توجّه نمودند و سلمان را دو برادر بود يكى در جنگ صفّين بدست مرتضى على «عليه السلام» به قتل رسيده بود و يكى ديگر با اين برادر در حكومت شريك بود، و يك دروازۀ شهر تعلق به وى مىداشت، و او را داعيۀ بود كه سرها را از دروازۀ، خود به شهر درآورد سلمان مىخواست كه از دروازۀ او به شهر درآيند، ميان برادران جنگ شد و سلمان كشته گشته، فتنه و غوغا پديد آمد لشكر شمر از آنجا سراسيمه گشته رو به حلب نهادند و در حوالى حلب كوهى بود و بر بالاى آن كوه ده آبادان با حصار مستحكم و آن را معموره گفتندى. و گويند حالا نيز معمور است و در آنجا والى بود. نام او عزيز بن هارون و اهل آن حصار با مهتر ايشان همه يهودى بودند. و حرير مىبافتند و جامههاى ايشان در حجاز و عراق و شام به نازكى مشهور بود، چون به آنجا رسيدند. در آن پاى كوه كه