روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٠٨ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
قاسم گفت: اين يادگار پسر توست و مىخواهم كه تو را شربتى از اين تيغ بچشانم و به فرزندانت در رسانم اى ازرق روا باشد كه تو مرد سپاهى باشى همين كه سوار شوى تنگ اسب را احتياط نكنى، تا بدين زودى سست شده و نزديك است كه زين از پشت اسب در گردد. ازرق پشت خم كرد تا تنگ اسب را نگاه كند، كه قاسم به تنگ وى درآمد و ضربتى بر ميانش زد كه چون خيار تر بدونيم شد. غريو از لشكر شام برآمد، فى الحال قاسم از مركب فرو جسته بر اسب او سوار گشت و جنيبت امام حسين را لجام گرفته به لشكرگاه خود آورد و چون نزديك امام رسيد از مركب پياده شده، ركاب سعادت انتساب عمّ عالىجناب خود را بوسه داد و گفت يا عمّاه العطش! العطش! حقّا كه اگر يك شربت آب يابم، دمار از اين لشكر برآرم. امام «عليه السلام» فرمود، نزديك شد كه از دست جدّت شربت كوثر نوش كنى و اين همه غمها و ألمها فراموش كنى. برو كه مادرت در فراق تو مىگريد و مىزارد و همه اوقات به آه و ناله مىگذارد و آتش هجرانت داغ عنا بر سينه آن نامراد نهاده و از دست شوق رخسار تابانت، ابواب حرمان بر روى آن دردمند گشاده.
خرابيهاست اندر جانش از درد فراق تو
دلش پيوسته مىسوزد ز جور، اشتياق تو
قاسم رو به خيمهاى كه مادرش و عروس در آنجا بودند روان شد. آواز مادر شنيد كه مىگفت: اى فرزند ارجمند! و اى آرام دل دردمند! آخر كجائى و چرا ديدار عزيز خويش نمىنمائى؟
رفتى از ديده و من بىسر و پايم بىتو
تو كجائى كه ندانم كه كجايم بىتو؟
عروس نيز مىناليد و اشك بر چهره مىباريد و به صد اندوه مىگفت:
برفت آن ماه و ما را در دل از وى صد هوس مانده
غم هجرن او با جان شيرين هم نفس مانده
قاسم كه اين صداها شنيد خروش بركشيد. مادر و عروس از خيمه بيرون دويدند و در دست و پاى قاسم غلطيدند. قاسم ايشان را دلدارى مىداد و به صبر و تحمّل ارشاد مىنمود و مىگفت: اى عزيزان! امروز روزى است كه نسيم بهجت و سرور بر رياض قلوب و صدور نمىوزد و شميم فرح و مسرت به مشام ارواح ارباب مهر و محبت