روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٢٧ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
آنگاه امام حسين به آنجا فرود آمده، به فرمود تا كسان او آنجا خيمه بزدند و نزديك به آب فرات قرار گرفتند.
نور الأئمّه آورده كه امام حسين «عليه السلام» از كربلا رقعهاى نوشت به سليمان بن صرد خزاعى كه تو نامه نوشتى و مرا استدعاى آمدن كردى، و من اينك آمدهام اگر مرا يارى كنى و عهد خود را به وفا رسانى خود قاعدۀ مروت به جاى آورده باشى و اگر بىوفائى كنى از اهل كوفه غريب نيست كه با پدر و برادر و پسر عمّم همين كردند. حالا لشكر مخالف سر راهها بر من گرفتهاند، اگر يارى كنيد نيكو باشد. و الاّ من تن به قضاى خدا در داده، و بر مرصد «الرّضاء بالقضا باب اللّه الاعظم» به قدم اطاعت ايستادهام «درمان رضا به حكم قضا دادنست و بس» پس نامه را به قيس اعرابى داد و قيس نامه را گرفته و متوجّه كوفه شد و در اثناى طريق راهداران، او را گرفته پيش ابن زياد بردند. چون چشم قيس بر پسر زياد افتاد نامه را از بغل بيرون آورده بدريد، ابن زياد گفت: اين كاغذ چه بود؟ گفت نامهاى بود كه آورندۀ آن من بودم گفت از كجا آورده بودى؟ جواب داد كه از پيش امام حسين «عليه السلام» گفت چرا به دريدى؟ گفت: تا تو نخوانى كه اسرار محبّان بر دشمنان فاش كردن شرط وفا نيست. پسر زياد گفت تو را از دو كار يكى بايد كرد، تا از چنگ من رهائى يابى، يا نامهاى آن كسان كه نامه بديشان آورده بودى با من بگوئى، يا بر منبر روى و امام حسين و برادر و پدرش را ناسزاگوئى و مرا و يزيد را ستايش كنى.
قيس گفت اظهار نام اهل نامه خود ممكن نيست امّا اين كار ديگر بكنم قوم را در مسجد جامع جمع كن و مرا به منبر فرست، تا آنچه دانم بگويم. پس منادى ندا كردند تا خلايق به مسجد جامع حاضر شدند و منبر در صحن مسجد نهادند و قيس به بالاى منبر برآمده خداى را به صفات جلال و جمال ستايش كرد و بر حضرت رسالت «صلى اللّه عليه و آله» درود فرستاد و در ابتلاى حقّ سبحانه و تعالى مرا نبيا و اوليا را حديثى چند فرو خواند، پس گفت: اى قوم بدانيد كه رسول حضرت امام حسينم، و مرا فرستاده تا مردم اين ولايت را با وى بيعت دهم كه وى از يزيد سزاوارتر است به خلافت، زيرا كه فرزند رسول خداست. «صلى اللّه عليه و آله» پس بشتابيد و يارى وى كنيد، كه در كربلا با