روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣١٧ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
فرستادند. امام حسين كه اين خبر بشنود، گفت: انا للّه و انا اليه راجعون. پس آن مرد برفت و غير از امام حسين، كسى بر اين وقوف نيافت. راوى گويد، كه مسلم دختر كوچكى داشت و حسين او را به نواختى و مصاحب دختران امام بود، و در اين منزل كه فرود آمده بودند، آن دختر به عادت خود پيش امام حسين آمد و امام او را نوازشى كرد و مراعاتى فرمود كه هرگز مثل آن واقع نشده بود بسيار در روى او مىنگريست، و دست مبارك بر سر و روى او مىكشيد، دختر را شكّى در دل پديد آمد و به فراست چيزى معلوم كرد و گفت يا بن رسول اللّه امشب با من ملاطفتى مىنمائى و رعايتى مىفرمائى كه فراخور يتيمان باشد. مگر پدرم شهيد شده است؟ امام حسين را ديگر تحمّل نماند و به گريه درآمد و گفت: اى دختر دل تنگ مكن، كه من پدر تو باشم، و زينب خواهر من مادر تو، دختران من همه خواهران تو، و پسران من همه برادران تو. دختر فرياد بركشيد و مضمون رجزى كه دأب عرب بود ادا كرد.
اى كاشكى؟ مرا در نزادمى
تا اين زمان ز دست پدر را ندادمى
اى كاشكى؟ شناسمى خوابگاه او
تا سر چو خاك در قدم او نهادمى
اى كاشكى، به گريه شدى راست كار من
تا جويها ز چشمۀ چشمم گشادمى
چون فرياد فغان آن دختر برآمد، پسران مسلم بر آن حال مطّلع شدند و به ناله و فغان درآمدند. عمّامهها از سر برداشتند و از زارى و بىقرارى دقيقهاى فرو نگذاشتند و هر يك از ايشان بسوز دل مىگفتند.
من خود از درد دل، بفريادم
حال مسلم، چه مىدهى يادم
امام حسين از مصيبت مسلم بسيار متأثّر شده بود، و از دغدغه معامله او بىحد متفكّر گشته، به سبب زخم خنجر مفارقت مسلم و داغ بىوفائى كوفيان، آب از فوارۀ ديدۀ مباركش روان شد. و زبان حالش بدين گفتار در ترنّم آمد.
به دل دردى عجب دارم نمىدانم كه چون گريم
دلا خونشو كه تا بر حال خود يك لحظه خون گريم
تنم پرزخم كارى، سينهام پرداغ بىيارى
گهى از زخم بيرون، گاه از داغ درون گريم