روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٠٢ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
بر روى او مىنهاد و لب بر لب او مىماليد و مىگفت: اى جان برادر تعجيل مكن، كه من نيز مىآيم، حارث آن سر را به عنف از او بستاند و سر او را نيز جدا كرده، تنهاش را در آب افكند. در آن محلّ خروش از زمين و زمان برآمد و فغان در مناظر آسمان افتاد و افسوس از آن دو نهال گلشن اقبال و كامرانى كه در اوّل نوبهار جوانى به خزان اجل پژمرده شده و حيف از رخسار آن دو گل بوستان ناز كه به خارستان حادثۀ جانگداز خراشيده گشت.
دريغا كه خورشيد روز جوانى
چو صبح دوّم بود كم زندگانى
دريغا كه ناگه گل نو شكفته
فرو ريخت از تند باد خزانى
اما چون حارث جفاكار «لعنة اللّه عليه» سرهاى آن دو شاهزادۀ نامدار را از تن جدا كرد و در توبره نهاد و از قربوس زين درآويخته، روى به جانب عبيد اللّه زياد آورد و نيم چاشتى بود، كه رسيد. هنوز ديوان مظالم قائم بود كه به قصر امارت درآمد و آن توبره پيش پسر زياد بر زمين نهاد و ابن زياد پرسيد، كه در اين توبره چيست؟ گفت: سر دشمنان تست، كه به تيغ تيز از تن ايشان جدا كردهام و به طمع رعايت و عنايت تحفه پيش تو آوردم. پسر زياد حكم كرد كه آن سرها را شسته و در طشتى نهاده پيش وى آوردند، تا ببيند كه سرهاى چه كسانست؟ اما چون بشستند و پيش آوردند نگاه كرد رويها ديد چون قرص ماه و گيسوها مشاهده كرد، چون مشگ سياه، گفت: اين سرهاى چه كسانست؟ گفت: از آن پسران مسلم بن عقيل.
ابن زياد را بىاختيار آب از ديده روان شد و حضّار مجلس نيز بگريستند، پسر زياد پرسيد كه ايشان را كجا يافتى؟ گفت: اى امير دى همه روز در طلب ايشان بودم و اسب خود را هلاك كردم و ايشان خود در خانۀ من بودند، من خبر يافته ايشان را بر بستم و صباح به لب آب فرات بردم و هر چند زارى كردند بر ايشان رحم نكردم. القصّه، ايشان را بكشتم و تن ايشان را در فرات افكنده، سر ايشان را اينجا آوردم پسر زياد گفت: اى لعين از خداى نترسيدى و از عقوبت حقّ سبحانه نينديشيدى و تو را بر رخسارهاى دلاويز و گيسوهاى عنبربيز ايشان، رحم نيامد؟ و من به يزيد نامه نوشتهام كه