روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٩٦ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
كودك يتيميم و درد يتيمى كشيده و دو محزون غريبيم، رنج محنت غريبى چشيده از پدر دور افتاده راه گم كردهايم، و پناه به اين منزل آورده، كنيزك گفت: پدر شما كه بود؟ ايشان نام پدر شنودند، چشمههاى آب حسرت از ديده گشودند.
خدا را اى رفيق از منزل مده جانان يادم
كه من در وادى هجران ز حال خود بفريادم
كنيزك گفت: گمان مىبرم كه پسران مسلم بن عقيليد، ايشان فرياد بركشيدند كه اى جاريه، آيا تو بيگانهاى يا آشنا دوست با وفا يا دشمن پرجفا؟ كنيزك جواب داد، كه من دوستدار خاندان شمايم و بىبى دارم كه او نيز لاف محبّت شما مىزند و جان خود را نثار اهل بيت مىكند، شما بيائيد با من تا نزديك وى رويم و مترسيد و غم مخوريد، كه هيچ دغدغه نيست. پس ايشان را برداشت و روى به منزل نهاد و چون نزديك رسيد به خانه درون دويد و بىبى را بشارت داد كه اينك پسران مسلم بن عقيل را آوردم.
باغ را باد صبا بس خبر رنگين داد
مژدۀ آمدن ياسمن و نسرين داد
بىبى مقنعه از سر بركشيد و به مژدگانى پيش كنيزك انداخت، و گفت تو را از مال خود آزاد كردم. پس سر و پاى برهنه پيش پسران مسلم باز دويد و بر دست و پاى ايشان افتاد و بر خوارى مسلم و گرفتارى فرزندانش بگريست، پس يك يك از ايشان را در برگرفت و بوسه بر سر و روى ايشان مىنهاد و چون مادر مهربان نوحه مىكرد، كه اى غريبان مادر و اى بيكسان مظلوم، و اى بيچارگان محروم، و اى! بر كسانى كه شما را به درد فراق پدر مبتلا ساختهاند، و در ميدان كينۀ اهل بيت رسالت علم عناد و فساد افراختند. آنگاه ايشان را به خانه درآورد و طعامى كه داشت حاضر كرد و كنيز را گفت: كه اين راز را پنهان دارد و شوهرم را از اين قضيّه آگاه مساز، كو در حرم اهل وفا محرم نيست.
امّا راوى گويد كه چون مشكور زندانبان به جهت رضاى خداوند آن دو مظلوم دردمند را از زندان رها كرد، على الصباح آن خبر به پسر زياد رسانيدند. مشكور را طلبيد و گفت با پسران مسلم چه كردى؟ گفت ايشان را براى رضاى خدا آزاد كردم و خانۀ دين خود را با اين عمل ستوده و كردار پسنديده آباد گردانيدم، ابن زياد گفت از من نترسيدى؟ گفت هر كه از خداى ترسد از غير او نترسد. گفت: چه تو را بر اين داشت؟