روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٩٢ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
ترسيدم كه به همۀ عمر خود از هيچ كس چنان نترسيده بودم. ابن زياد تبسّمى كرد و گفت چون به خلاف عادت خود خواستى، كارى كرد، دهشت بر تو استيلا يافته، خيالى به نظرت درآمده، يكى ديگر را فرستاد. چون به بالاى بام رسيد، صورت حضرت مصطفى «صلّى اللّه عليه و آله» به نظر وى درآمد، كه آنجا ايستاده است. زهرهاش بتركيد و مردى شامى را فرستاد و بيامد و مسلم را شهيد كرد و قول اصحّ آن است كه پسر بكير او را به قتل رسانيد و سرش نزديك پسر زياد برد، و تنش از بام كوشك به زير انداخت.
فغان از عالم بالا برآمد
خروش از عرصۀ غَبرا برآمد
غبار ساحت آفاق برخاست
به بام قبّۀ خضرا برآمد
بسا دمهاى آتش بار كز غم
به جاى موج از دريا برآمد
از آن زارى كه جان مرتضى كرد
غريو از مرقد زهرا برآمد
ز بهر ماتم آل محمّد (ص)
ز روح انبياء غوغا برآمد
آنگه پسر زياد به فرمود، تا تن مسلم و جسد هانى را در بازار قصّابان از دار درآويختند. و سرهاى ايشان را به دمشق و گفت: از كما هى احوال كه روى نموده بود اعلام كرد، يزيد نامۀ او را مطالعه كرده فرمود، تا آن سرها را از دروازههاى دمشق بياويختند و در جواب مكتوب ابن زياد نوشت كه، تو به نزديك من پسنديدهاى و عوض و بدل ندارى و هر چه از تو صدور يافته، مرضىّ و مستحسن است. و چنان مىشنوم كه حسين بن على عزيمت عراق دارد. بايد كه نيك احتياط كنى و راهها را مضبوط گردانى و هر كه را كه از وى صدور فسادى متصوّر است به قتل رسانى و السّلام. چون اين نامه به پسر زياد رسيد خوش دل و خرّم گرديد. اما راوى گويد كه بعضى از غمّازان پسر زياد را گفتند، كه مسلم را دو پسر در اين شهر پنهانند، چون صد هزار نگار، نه ماه شعاع روى ايشان دارد نه سنبل تاب گيسوى ايشان مىآرد.
روئى چگونه روئى، روئى چو آفتابى
موئى چگونه موئى، هر حلقه پيچ و تابى
ابن زياد گفت: تا منادى كردند كه پسران مسلم بن عقيل در خانه هر كس پنهان باشند و نياورد به من نسپارد و مرا معلوم گردد بفرمايم، تا آن خانه را غارت كنند و آن كس را به