روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٩١ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
رسول اللّه آيا از حال مسلم بن عقيل هيچ خبر دارى؟ و بيتى چند فرمود، كه ترجمهاش به فارسى اين است.
اى باد صبا ز روى يارى
سوى حرم خدا گذر كن
شهزاده حسين را چو بينى
بنشين حديث مختصر كن
هر بد كه ز كوفيان به ديدى
فرزند رسول را خبر كن
بر گوى كه مسلم ستمكش
شد كشته، تو چارۀ دگر كن
مغرور مشو به قول كوفى
وز فتنۀ شاميان حذر كن
پس گفت، يا بن رسول اللّه آرزوى من آن بود، كه به يك بار ديگر ديده محنت ديده خود را به ديدار مباركت روشن سازم. و عمر، امان نداد و وعده ديدار به قيامت افتاد. جان دادم و هواى لقاى تو در دلم رفتم به خاك و تخم وفاى تو در گلم
خوارزمى در مقتل نور الأئمّه خود آورده كه: مسلم از بام قصر فرو نگريست، مردم بسيار ديد از اهل كوفه ايستاده بودند و نظارۀ وى مىكردند روى به ايشان كرد و بيتى چند أدا فرمود، كه ترجمۀ آن اين است.
اى كوفيان چو سر ز تن من جدا كنيد
بارى تن مرا به سوى خاكدان بريد
چون كاروان به جانب مكّه روان شود
پيراهن مرا سوى آن كاروان بريد
گوئيد كز براى خدا بهر يادگار
نزد حسين جامۀ پرخون نشان بريد
رحمى بر آب چشم يتيمان من كنيد
آن دم كه ياد كشتن من بر زبان بريد
چون طفلكان من خبر من طلب كنند
از من تحيّتى سوى آن طفلكان بريد
و چون مسلم سخن تمام كرد، دست به دعا برآورد و گفت خدايا نصرت ده، دوستان را و فروگذار دشمنان را، آنگه كلمه به گفت و مترصّد قتل بايستاده، پسر بكير بن حمران خواست كه تيغ بر مسلم براند دستش خشك شد و حيران فرو ماند خبر به پسر زياد بردند او را طلبيد و سؤال كرد كه تو را چه شد؟ جواب داد كه يا امير، مردى را ديدم مهيب كه در برابر من برآمد و انگشت خود به دندان مىگزيد.
و روايتى آن است، كه لب خود را به دندان گرفته بود و من از آن شخص چنان