روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٩٠ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
زمان امام حسين بن على است. و من به فرمان او به اين شهر آمدم و آنچه كردم در آن رضاى حق جستم، امّا اهل شقاوت نگذاشتند كه حقّ به مستحقّ رسد، يا بن المرجانه يقين مىدانم كه به كشتن من امر خواهى كرد. پيش از آن كسى را به فرماى كه از قبيله قريش باشد تا نزد من آيد و وصيّتى كه دارم بشنود، پس بازنگريست عمر سعد را ديد، ايستاده گفت: اى پسر سعد بنا بر قربت و قرابت كه مرا با تست سه وصيّت مىكنم. ملتمس آنكه وصيّتهاى مرا قبول كنى: وصيت اوّل آنست: كه در اين شهر هفتصد درم وام دارم و اسب من نعمان حاجب دارد از او بستانى و سلاحى كه در بر دارم آن را بردارى و با اسب من به فروشى و وام من أدا كنى، عمر سعد قبول كرد و پسر زياد گفت: اسب و سلاح از آن تست و هيچكس مانع نخواهد شد كه از مال تو دين تو را بازدهند. وصيّت دوّم آن است: كه چون مرا شهيد كنند مىدانم كه سر مرا به شام خواهند، فرستاد تن مرا از پسر زياد در خواهى و در محلّى كه مناسب دانى دفن كنى. پسر زياد كه اين سخن به شنيد گفت چون تو را كشته باشيم هر چه با جسد تو خواهند گو بكن. سپس گفت وصيّت سوم آن است: كه به حسين بن على «عليه السلام» نامهاى نويسى و در آنجا ذكر كنى كه كوفيان بىوفائى كردند و پسر عمّت كشته شد. زينهار تا به كوفه نيائى، و به قول اين مردم فريب نيابى. پسر زياد گفت اگر حسين قصد ما نكند ما نيز قصد او نكنيم و اگر متعرّض امر خلافت گردد خاموش نه نشينيم. و روايتى آن است، كه گفت اگر حسين ما را نطلبد ما وى را نطلبيم و سخنان ديگر ميان پسر زياد و مسلم گذشته كه گفتن و شنودن آن موجب ملالست.
القصّه ابن زياد آواز داد كه از اهل مجلس من كيست كه مسلم را بر بام كوشك برد و سرش از تن جدا كند. پسر بكير بن حمران گفت: يا امير اين كار من است، كه امروز پدر مرا كشته، پس دست مسلم گرفت و او را به بالاى بام كوشك برآورد و مسلم چندانكه مىرفت بر حضرت مصطفى «صلّى اللّه عليه و آله» درود مىفرستاد. زكى گفت: «الّلهم احكم بيننا و بين قومنا بالحق» بار خداى حكم كن ميان ما و ميان قوم ما براستى، كه مرا بخواندند و چون بيامدم فرو گذاشتند، و ما به راستى سخن گفتيم ما را دروغگو پنداشتند پس چون به بالاى بام رسيد روى به جانب مكّه كرد و گفت: السلام عليك يا بن