روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٨٩ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
گر سنگ آيد به من چو باران اى دل
دست من و آستين جانان اى دل
يا گوى بسر برم ز ميدان، اى دل
يا در سرو كار دل كنم، جان اى دل
ناگه سنگ ديگر بيفكندند و بر لب و دندان مباركش آمد و خون به محاسن شريفش فرو دويد. دامن پاكش به خونآلوده گشت و اين معنى به زبان حالش جارى شد:
هر نشان كز خون دل بر دامن چاك من است
پيش اهل دل دليل دامن پاك من است
شد تنم فرسوده زير سنگ جور كوفيان
كشتۀ عشقم من، و اين سنگها خاك من است
پس مسلم از بسيارى زخم كه يافته بود، پشت به ديوار بكير بن حمران بازنهاد و آن ناكس از سرا بيرون آمده شمشيرى حواله فرق مسلم كرد، شمشير فرود آمد و لب بالاى او را ببريد. مسلم در همان كرمى تيغى بر بكير راند و سرش را ده قدم دور انداخت و باز پشت بر آن ديوار آورد و مىگفت بار خدايا مرا يك شربت آب آرزوست. كوفيان به نظاره ايستاده بودند و آن سخن مىشنودند و هيچ كس ياراى آن نداشت كه او را آب دهد، آخر پير زنى بيرون آمد و قدحى از آب گينه، پرآب كرده بدست وى داد، چون مسلم آن قدح را بر لب نهاد پرخون شد، به ريخت. باز پرآب كرده به او داد ديگر باره پرخون گشت آن را نيز بريخت، بار سوم كه قدح بر لب نهاد، دندانهاى مباركش در قدح بريخت. مسلم قدح را ز دست بنهاد و گفت آب خوردن من به قيامت افتاد. پس يكى از عقب مسلم درآمد و نيزهاى بر پشت وى زد، كه مسلم بر روى درافتاد، و مردمان از اطراف و جوانب درآمده او را بگرفتند و پيش پسر زياد بردند. او در آن محل در كوشك امارت نشسته بود. چون مسلم را درآوردند سلام نكرد، گفتند: چرا بر امير سلام نكردى؟ گفت: زيرا كه در اين سلام نه سلامت دنيا مىبينم و نه سلامت عقبى مشاهده مىكنم. [١]اما چون مسلم را بياوردند، پسر زياد مدتى سر در پيش انداخته بود. آنگاه سر بر آورد و گفت: چرا بر امام زمان بيرون آمدى و اين همه فتنه انگيختى؟ مسلم گفت: امام
[١] -در نقلى آمده است كه فرمودند: امير من حسين است و چه نيكو اميرى.