روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٨١ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
بىگناه را به جاى گنهكار بگيرم و حاضر را به عوض غايب، عقوبت كنم. اى مردمان بر خود ببخشائيد و بر عيال و اطفال خود رحم كنيد. كوفيان كه اين كلمات شنودند، خوفى عظيم و هراسى بزرگ بر دلهاى ايشان مستولى شد. و بنا بر عادت قديم خود رسم بيوفائى پيش آوردند، و از خدا و رسول او شرم ناداشته، عهد و پيمان را ناكرده و انواع سوگندان را ناخورده انگاشتند، و روى به منازل خود آورده، مسلم را تنها گذاشتند. هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه همه برفتند و با مسلم سى كس و به روايتى ده كس مانده بود. پس مسلم بازگشت و براى اداى نماز به مسجد درآمد و چون نماز گزارده از مسجد بيرون آمد، آن جماعت نيز رفته بودند. مسلم حيران بماند و گفت: اين چه حالست كه من مشاهده مىكنم و اين چه صورت است كه معاينه مىبينيم، دوستان را چه شد كه از راه برتافتند و به قدم بيوفائى در راه غدر و بىمروّتى شتافتند! اى دريغ! كه كوفيان از روش راستى به هزار مرحله دورند و از سلوك منهج مهر و وفا به همه روى ملول و نفور.
اندر اول خودنمائى مىكنند
و اندر آخر بيوفائى مىكنند
چون چنين جلدند در بيگانگى
پس چرا آن آشنائى مىكنند
پس، مسلم سوار شد بدان نيت كه از كوفه بيرون رود، ناگاه سعيد بن احنف بن قيس به وى رسيد و گفت ايّها السيّد به كجا مىروى؟ گفت: از كوفه بيرون مىروم، تا در جائى استقامت كنم. باشد كه جمعى از بيعتيان به من پيوندند. سعيد بن احنف گفت زينهار زينهار كه همۀ دروازهها را فرو گرفتهاند و راهداران بر سر راهها نشسته، تو را مىطلبند. مسلم گفت: پس چگونه كنم؟ گفت: همراه من بيا تا تو را جائى برم، كه در پناه گيرند. پس مسلم را بياورد تا بر در سراى محمد كثير و او را آواز داد كه اينك مسلم بن عقيل را آوردم، محمد كثير پاى برهنه بيرون دويد دست و پاى مسلم را ببوسيد و گفت اين چه دولت بود كه مرا دست داد و اين چه سعادت است كه روى به منزل نهاد.
گذر فتاد به سر وقت كشتگان غمت
هزار جان گرامى فداى هر قدمت
فكند سر و قدت بر من از كرم سايه
مباد از سر من دور سايۀ كرمت
پس محمد كثير مسلم را به خانه درآورد و در منزل شايسته بنشاند و اصحّ آنست،