روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٧٠ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
عبد اللّه مبارك (رحمه اللّه) نقل كرده است، كه وقتى به عزيمت حرم توجه نموده بر توكّل مىرفتم و تنها در باديه قدم مىزدم ناگه كودكى را ديدم تخمينا در سنّ دوازده و سيزده سالگى با روى چون ماه و گيسوى سياه پياده و تنها مىرفت گفتم سبحان اللّه! اين چه كس باشد در اين باديه؟
اين كيست اين، اين كيست اين
، اين يوسف ثانيست اين
يا نور ربّانيست اين، يا فيض سبحانيست اين
اين لطف و رحمت را نگر، در ساحت اين باديه
خضر است و الياس اين مگر، يا آب حيوانيست اين
فراپيش رفتم و سلام كردم جواب داد، گفتم تو كيستى؟ گفت: أنا عبد اللّه من بنده خدايم، گفتم از كجا مىآئى؟ گفت من اللّه از نزديك خدا مىآيم گفتم كجا مىروى؟ گفت: الى اللّه به نزديك خدا مىروم گفتم چه مىطلبى؟ گفت رضاء اللّه خشنودى خدا مىطلبم، گفتم زاد و راحله تو كو؟ گفت: زادى تقواى، توشه من تقواى من است و راحلتى جلاى و راحلۀ من هر دو پاى من، گفتم بيابانى به اين خونخوارى و تو نو رسيدهاى به دين خردى، چگونه مىكنى؟ گفت: كه هيچكس را ديدهاى كه به زيارت كسى توجه كند و آن كس او را بىبهره و محروم بگذارد؟ گفتم اگر به سال خردى به مقال بزرگى، نام تو چيست؟ گفت: يا بن المبارك از محنتزدگان روزگار چه مىپرسى و از نام ايشان چه نشان مىجوئى؟ منم در غمش بيدلى ناتوانى نه اسمى نه رسمى، نه جسمى نه جانى
ضعيفى نحيفى، غمش را حريفى به صورت خفيفى، به معنى گرانى
گفتم اگر نام نمىگوئى بارى بگو كه از كدام قوم و قبيلهاى؟ آهى سرد از دل پردرد كشيد و گفت: «نحن قوم مظلومون» ما قوم ستم رسيدگانيم «نحن قوم مطرودون» ما گروهى از وطن و مسكن راندگانيم «نحن قوم مقهورون» ما طايفهاى به دست قهر درماندگانيم، گفتم مرا هيچ معلوم نشد بيان زيادت كن.
بيتى چند خواند كه مضمونش، اين بود كه ما آبدهندگانيم از حوض كوثر آيندگان را كه توجه به ما نمايند، و به سعادت ورود به نزديك ما مستسعد گردند و هر كه نجات