روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢١٦ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
حالست كه ما را افتاده، غريبى و يتيمى ما به هم جمع شد؟ !
راوى گويد كه از گريه و زارى فرزندان امير آتش حسرتى برافروخته شد كه دلهاى حاضران به سوخت و هر كه نالۀ ايشان مىشنيد خون از ديده مىباريد.
هر كه را بينم ازين سوز و الم مىگريد
هر كه را يابم از اين آتش غم مىسوزد
امير يك يك از ايشان را در بر مىگرفت و بوسه بر سر و روى ايشان مىداد و مىگفت: صبر كنيد و شكيبائى پيش آريد، كه به نزديك جدّ شما مصطفى و پيش مادر شما فاطمه زهرا مىروم، و من در اين شبها حضرت مصطفى (صلى اللّه عليه و آله) را در خواب ديدم كه به آستين مبارك غبار از روى من پاك مىكرد، و مىگفت: يا على آنچه بر تو بود به جاى آوردى. اين خواب دلالت مىكند بر آنكه نقاب جسم از پيش چهره روح من بر خواهند داشت، تا جلوه كنان به منظر قدس برآيد.
حجاب چهرۀ جان مىشود غبار تنم
خوشا دمى كه ازين چهره پرده برفكنم
و چون زمانى برآمد «عمرو بن نعمان» جرّاح را از در حجره درآوردند چون ديده جرّاح بر جراحت امير افتاد، عمامه از سر برگرفت، و جامه بر تن چاك زد و گفت وا ويلاه! اين شمشير را به زهر آب دادهاند، اين جراحت مرهمپذير نيست. دريغ چون تو مقتدائى، دريغ چون تو پيشوائى، دريغ چون تو عالمى، دريغ چون تو حاكمى.
دريغ چون تو اميرى، دريغ چون تو امامى
براى شرع مشيرى، براى ملك نظامى
ديگر باره فرياد از خاندان ولايت و دودمان امامت برآمد. كه پيش از آمدن جراح به سر بالين امير ام كلثوم بدر آن خانه رفت. كه ابن ملجم محبوس بود و گفت: اى شقى تو در دام افتادى و امير از آن زخم هيچ باك ندارد. ابن ملجم گفت: اى دختر برو و گريه را ساز كن، كه من آن شمشير را به هزار دينار خريده بودم، و هزار درهم صرف كردهام تا به زهر آب دادهام، و اگر فرضا اين زخم بر همۀ اهل كوفه واقع شدى يك تن جان سالم نبردى، آخر يك كس به چنين زخمى چه كند؟ و اين صورت در شب جمعه نوزدهم ماه مبارك رمضان واقع شد، و آن حضرت در شب يكشنبه بيست و يكم درگذشت. و در آن دو روز وصيّتنامه نوشت و فرزندان را وداع فرمود چون شب يكشنبه درآمد، فرمود: تا وى را به حجره خاصّ بردند. امّ كلثوم را گفت: «يا بنيّة أغلقى على ابيك الباب»