روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢١٣ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
ديروز از على شنيدم كه گفت رسول خداى (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: كه بدبختترين پسينيان كشنده علىّ بن ابى طالب خواهد بود، اين به گفت و روى به مسجد نهاد و خود را در ميان خفتگان انداخت، امّا چون مرتضى على از أداى تحيّت مسجد، فارغ شد برخاست و گرد مسجد برآمد و خفتگان را براى نماز بيدار مىكرد. ابن ملجم بر روى خفته بود، امير سرپائى فراوى زد، و گفت كه: «قم و صلّ» يعنى بيدار شو و نمازگزار، و از او درگذشت و باز پيش محراب آمد، و در نماز ايستاد، ابن ملجم برخاست و دستيار خود را گفت برخيز كه فرصت فوت مىشود.
و در تاريخ طبرى و بعضى كتب معتبره مذكور است كه: «امير هنوز بانك نماز مىگفت كه آن سه خارجى به در مسجد آمدند، شبيب و وردان هر دو به در مسجد بنشستند، هر يكى از طرفى، و گفتند هر دو شمشير بزنيم اگر يكى خطا شود ديگرى به جائى رسد. و ابن ملجم را گفتند: تو به درون مسجد رو، و اگر ما را كارى برنيايد كار خود بكن، امّا چون امير از اذان فارغ شد، قدم در مسجد نهاد، شبيب شمشير بزد بر طاق در مسجد آمد و بشكست. وردان هم تيغ فرود آورد، بر ديوار آمد ايشان هر دو بجستند، ابن ملجم گفت: وا فضيحتاه همين زمان مردم در رسند و ما را بگيرند، پس شمشير بكشيد و پيش محراب آمد، و امير در نماز بود، صبر كرد تا سجدۀ اول بجاى آورد، و همين كه سر از سجده برداشت آن شقى شمشير فرود آورد، و قضا را بر آن موضع آمد كه در روز حرب خندق عمرو بن عبد ود زخم زده بود، چون اين ضربت بر محلّ آن ضربت رسيد تا مغز سر مباركش شكافته شد، و آوازى از أمير برآمد كه «فزت بربّ الكعبه» يعنى بازرستم و فيروزى يافتم به خداى كعبه. ابن ملجم كه اين صدا شنيد از مسجد بيرون گريخت، و آوازه درافتاد، كه «قتل أمير المؤمنين» اهل كوفه به يك بار روى به مسجد نهادند، و حسن و حسين كه اين خبر شنيدند جامۀ صبر چاك كرده، عمامۀ شكيبائى از سر برداشته به مسجد آمدند، پدر بزرگوار خود را ديدند در پيش محراب افتاده، در قدم پدر افتادند و كف پاى مبارك وى بر ديده روشن نهادند، و امير به دست خود خون سر خود را فرا مىگرفت و در روى و محاسن مىماليد، و مىگفت: بدين حالت