روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٠٦ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
و روايتى آن است كه امير در وقت توجّه به حرب خوارج از همه جا مدد طلبيده بود از يمن ده تن آمده بودند و ابن ملجم با ايشان بود، مردى بود به غايت زشت و سهمگين با هيكل عجيب و پيكرى مهيب.
ازين ناشسته روئى، تيره رأيى
ددى بد طلعتى، ناخوش لقائى
و هر يك از ايشان تحفۀ و تبرّكى به نزد امير آوردند و امير قبول مىفرمود مگر ابن ملجم كه شمشيرى داشت به غايت قيمتى، پيش امير آورد مرتضى على روى از او بگردانيد، و تحفۀ او در معرض قبول نيفتاد.
عاقبت ابن ملجم به خلوت پيش امير آمد، و گفت: يا امير المؤمنين چگونه است كه از ياران و همراهان من هديه قبول مىكنى و دست ردّ بر پيشانى من مىنهى؟ و اين چنين شمشير قيمتى كه شايد در عرب ده شمشير ديگر مانند اين نباشد از من نمىستانى؟ امير فرمود: كه چگونه اين شمشير از تو بستانم و حال آنكه مراد تو از من بدين شمشير حاصل خواهد شد. ابن ملجم به زمين افتاد و جزع بسيار كرد، و گفت! يا امير المؤمنين «هيهات هيهات» ، هرگز مبادا كه اين صورت در خيال من گذرد يا اين فكر محال در خاطر من خطور كند، و من به عشق ملازمت تو ترك وطن و مسكن گرفتهام، و دل از أحباب و أصحاب برداشته محبّت اين حضرت عالى رتبت نقش دوستى ما سوى از لوح دلم شسته است، و سلطان مودّت ملازمان اين جناب مستطاب در صدر دلم متمكّن گشته.
حاشا كه دلم از تو جدا تاند شد
يا با كس ديگر آشنا تاند شد
از مهر تو بگسلد كرا دارد دوست
وز كوى تو بگذرد كجا تاند شد
أمير فرمود اين صورتيست واقع شدنى و در اين خلافى متصوّر نيست، و اين امريست بودنى، از آن تجاوز ممكن نى، و تو غبار وحشت بر آئينۀ ألفت خواهى بيخت، و از مقام وفاق به باديۀ نافرجام نفاق خواهى گريخت.
آئين مهر و رسم وفا عادت تو نيست
هر چند شرط و عهد كنى باز بشكنى
ابن ملجم گفت: اى أمير اينك من در پيش تو ايستادهام به فرماى تا هر دو دستم ببرند، و اگر تحقيق فرمودهاى كه از من اين صورت واقع خواهد شد حكم كن تا به قصاصم رسانند. أمير فرمود: كه چون تو را قصاص كنم، كه از تو امرى صادر نشده است كه مستحق قصاص