روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٦٩ - باب چهارم در بعضى از احوال سيّدة النّساء فاطمة زهرا (عليها السلام)
از نور و در زير عرش ميدانى وسيع در نظرش آمد تمام آن ميدان پر از ناقههاى بهشت بار ايشان درّ و گوهر و مشك و عنبر بر سر هر شترى كنيزكى چون آفتاب تابان و زمام هر شترى در دست غلامى چون سرو خرامان، ندا مىكردند كه هذا جهاز فاطمه بنت محمد (ص) اين جهاز فاطمه دختر محمد (صلى اللّه عليه و آله) است مرتضى على عليه السلام از مشاهدۀ آن حال خوشوقت شده روى از منافق به گردانيد و به حجره در آمد كه فاطمه را خبر دهد پيش از آن فاطمه را خبر داده بودند چون امير به خانه درآمد فاطمه گفت يا على تو مىگوئى يا من بگويم على گفت تو بگو فاطمه فرمود كه اگر سرزنش منافقان شنيدى أمّا جهاز ما را به عين عيان ديدى.
ما اگر چشم از نعيم اين جهان بر دوختيم
دولت باقى و ملك جاودانى آن ماست
بيسر و سامان مبين ما را كه در كون و مكان
هر سرو سامان كه بينى، از سر و سامان ماست
در معارج آورده است كه: «روزى حضرت خواجه عالم (صلى اللّه عليه و آله) و سلم مىفرمود: كه سليمان پيغمبر على نبيّنا و آله و عليه السلام براى دختر خود جهازى ترتيب كرده بود بسيار نيكو و براى داماد تاجى ساخته و به هفتصد گوهر مكلّل و مرصّع گردانيده مرتضى على اين خبر از سيّد بشر شنيده به خانه آمد و پيش فاطمه تقرير كرد فاطمه را در خاطر عاطر گذشت كه شايد على را بر ضمير منير گذرد كه سليمان پيغمبر بزرگوارتر و عالىمقدارتر است دختر آن پيغمبر را آن همه جهاز و پيرايه و دختر اين پيغمبر را چنين نادار و بىسرمايه آن داماد را تاج بدان مثابه و اين داماد را احتياج بدين مرتبه. تا اندر اين قضيه خدا را چه حكمتست فاطمه اين سرّ را در دل مبارك نگاهداشت و با هيچكس آشكار نكرد تا وقتى كه درگذشت، شبى مرتضى على (عليه السلام) او را در واقعه ديد در صدر خدمت كمر بسته و دخترى در غايت حسن و جمال و نهايت غنج و دلال با زيورهاى شايسته و پيرايههاى بايسته دو طبق به جهت نثار در دست گرفته و در پيش آن سرير ايستاده منتظر آنكه فاطمه بر وى نظر كند على پرسيد كه اى فاطمه! اين دختر كيست گفت دختر سليمان پيغمبر عليه السلام است كه حقتعالى او را به خدمت من بازداشته آن روز كه حكايت جهاز او را از زبان پدرم نقل كردى انديشۀ آن در خاطر من