روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٦٥ - باب چهارم در بعضى از احوال سيّدة النّساء فاطمة زهرا (عليها السلام)
سرى هزار زبان داشت و هر زبانش به لغتى تسبيح و تقديس مىگفت مر حق تعالى را كه به لغت زبان ديگر نمىمانست و كف دست او گشادهتر بود. از هفت آسمان و هفت زمين حضرت رسالت (صلى اللّه عليه و آله) پنداشت كه جبرئيل است گفت اى برادر! تو هرگز بدين صورت نزديك من نيامدى آن فرشته گفت كه يا رسول اللّه من جبرئيل نيستم مرا صرصائيل گويند حضرت حق سبحانه مرا به حضور تو فرستاده براى تزويج نور به نور حضرت صلى اللّه عليه و آله فرمود كه اى صرصائيل كه را به كه مىبايد داد گفت: فاطمه را به على (ع) پس حضرت رسول در حضور وى فاطمه را به على داد به گواهى جبرئيل و ميكائيل.
و شيخ زرندى در كتاب نظم درر السبطين روايت مىكند از أنس بن مالك كه گفت: «من نزد رسول خداى (صلى اللّه عليه و آله) نشسته بودم كه آثار وحى در بشرۀ مبارك وى ظاهر شد و چون وحى منجلى گشت فرمود اى انس! هيچ ميدانى كه جبرئيل براى من از نزد خداى چه پيغام آورده بود؟ گفتم يا رسول اللّه پدر و مادرم فداى تو باد! چه پيغام بود؟ فرمود پيغامش اينست كه «انّ اللّه تعالى يأمرك أن تزوّج فاطمة بعليّ» بدرستى كه حق تعالى مىفرمايد كه فاطمه را به زنى به على دهى اى انس برو اشراف مهاجر را چون ابو بكر و عمر و طلحه و زبير را و جماعتى از اكابر انصار چون سعد بن معاذ و سعد بن عباده و أسيد بن خضير را به گوى كه رسول خداى شما را مىخواند من به موجب فرمودۀ آن حضرت رفتم و آن گروه را بخواندم چون جمع شدند و على نيز حاضر گشت حضرت رسالت (صلى اللّه عليه و آله و سلم) خطبهاى بليغ خواند مشتمل بر حمد و ثناى حضرت حق جلّ جلاله و ترغيب به نكاح آنگاه فرمود كه حق تعالى مرا امر فرموده كه فاطمه را به زنى به على دهم او را به زنى به على دادم به مهر چهارصد مثقال نقره، اى على راضى شدى؟ على گفت راضى شدم يا رسول اللّه! و روايت آنكه على عليه السلام را فرمود تا خطبه بخواند آنگاه آن حضرت دعاى خير در شأن فاطمه و على به تقديم رسانيد و گفت «جمع اللّه شملكما» جمع گرداند خداوند پراكندگيهاى شما را «و أسعد جدّكما» و به سعادت قرين سازد بخت شما را «و بارك اللّه عليكما» و بركت دهد شما را «و