روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٤٠ - باب سوم در رحلت حضرت سيّد المرسلين عليه أفضل صلوات المصلّين
كتف من برهنه بود آن خواهم كه تو نيز كتف مبارك برهنه كنى حضرت (رسول صلى اللّه عليه و آله) دست كرد و دراعۀ حشمت از دوش برافكند خروش از ملائكه برخاست فغان از صحابه برآمد امّا چون عكاشه را نظر بر كتف آن حضرت افتاد و مهر نبوّت به نظر وى درآمد درجست و آن خاتم مشكين را بوسه داد و روى به ميان دو شانۀ آن حضرت نهاد و گفت يا رسول اللّه غرض من قصاص نبود مراد من آن بود كه مهر نبوّت را ببينم و بعضى از اعضاى مبارك ترا مسّ كنم كه شما فرموده بوديد كه من مسّ جلدى لن تمسّه النّار هر كه پوست بدن مرا مسّ كند آتش دوزخ وى را مس نكند. بعد از آن سيد عالم (صلى اللّه عليه و آله) از منبر فرود آمد و آخرين موعظه كه گفت اين بود.
ديگر آنكه چون بيمارى آن حضرت روى به اشتداد نهاد و صداى اين معنى كه جانا به غريبستان چندين بنماند كس بازآى كه در غربت، قدر تو نداند كس
از عالم قدس به سمع عالى آن نقطه دايرۀ معالى رسيد روزى جبرئيل به فرمان ملك جليل بيامد و گفت اى سيّد، به درستى و راستى كه پروردگار تو سلام فرستاده است و ميگويد اگر مىخواهى تو را شفا دهم و از اين مرضت خلاصى بخشم و اگر خواهى ترا بميرانم و مستغرق درياى مغفرت گردانم.
حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در جواب گفت اى جبرئيل من امر خود را به پروردگار خويش باز گذاشتهام تا هر چه خواهد بكند فان شاء أحيانى و أن شاء أماتنى.
اگرم خلاص جوئى، و گرم هلاك خواهى
سر بندگى به خدمت بنهم كه پادشاهى
به كسى نمىتوانم كه حكايت تو گويم
همه جانب تو خواهند و تو آن كنى كه خواهى
و يكى ديگر آن بود كه: هر روز بلال حضرت رسول (صلى اللّه عليه و آله) را به اوقات نماز اعلام نمودى و آن حضرت بيرون آمد، نماز با مردم بگزاردى و در آخر مرض سه روز بيرون نتوانست آمد نماز خفتن بود كه بلال به در حجرۀ رسول (صلى اللّه عليه و آله) آمد و گفت: الصّلاة يا رسول اللّه! . رسول صلوات اللّه و سلامه عليه ثقيل بود