روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٤١ - باب سوم در رحلت حضرت سيّد المرسلين عليه أفضل صلوات المصلّين
طاقت بيرون رفتن نداشت فرمود كه برسانيدى يا بلال خدايت مزد دهد بلال اندك زمانى درنگ كرد و گفت الصّلاة يا رسول اللّه! خواجه عالم (صلى اللّه عليه و آله و سلم) جامه از خود باز كرد و گفت برسانيدى يا بلال خداى بر تو رحمت كند بلال زمان ديگر توقّف نمود صداى الصّلاة در داد خواجه عالم در غشّ بود جوابش نداد بلال گفت آه خواجه ترك جماعت كرد از بسيارى زحمت پس گريان گريان روى به مسجد نهاد و گفت وا غوثاه وا انقطاع رجا آه وا انكسار ظهراه. آه كه به فرياد من رسد كه رشته اميد من بريده شد و پشت تمنّاى من شكسته گشت چه بودى كه مرا مادر نزادى و چون مرا بزادى چه بودى كه پيش از اين به مردمى و اين حال را بر حبيب حضرت ذو الجلال مشاهده نكردمى با من فلك از جفا نكردى چه شدى؟ وز يار خودم جدا نكردى چه شدى
چون آخر كار بىتو ميبايد زيست اوّل به تو آشنا نكردى چه شدى؟
القصه شخصى به نزد بلال آمد كه حكم نبوى چنين نفاذ يافته كه يك تن امامت قوم به جاى آورد بلال به نزديك صديق آمد [١]و صورت حال بازگفت ابو بكر برخاست و چون نظرش بر محراب افتاد آن محلّ را از قبلۀ اهل يقين خالى ديد نتوانست كه خود را نگاه دارد و گريه بر وى غلبه كرد و صحابه فرياد بركشيدند
زان روز كه قدّ تو به محراب نديديم
بر چهره به جز اشك چو خوناب نديديم
بىموى تو يك لحظه قرارى نگرفتيم
بىروى تو در ديدۀ خود خواب نديديم
در اين محلّ كه حضرت رسالت (صلى اللّه عليه و آله) به هوش آمده بود از فاطمۀ زهرا (سلام اللّه عليها) پرسيد كه اى دختر اين چه فرياد است گفت يا رسول اللّه اصحاب تواند كه از غم مفارقت تو ميگريند و مينالند پس حضرت على (عليه السلام) و فضل بن عباس (رضى اللّه عنه) را طلبيد و تكيه بر ايشان انداخته از خانه بيرون رفت و نماز گزارد.
و ديگر آنكه: در بعضى از كتب آوردهاند كه روزى در ايام مرض امّ سلمه بر بالين آن
[١] -بعضى گويند ابو بكر به امر آن حضرت به نماز ايستاد بنا به روايت كاشفى خواجه عالم در آن وقت به ظاهر بيهوش بود و ابو بكر خود به نماز ايستاد و چون حضرت رسالت به هوش آمد برخاست و به نماز آمد.