روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٣٩ - باب سوم در رحلت حضرت سيّد المرسلين عليه أفضل صلوات المصلّين
اى مردمان كيست كه انصاف از نفس خود بدهد پيش از آنكه در قيامت از او بستانند.
إنصاف ده امروز كه فرصت دارى
بدهى به از آن بود كه بستانندت
پس چون به در حجرۀ فاطمه رسيد نعره زد كه السلام عليك يا اهل بيت النبوّة! حضرت فاطمه آواز سلمان به شناخت و فرمود اى سلمان كجا بودى؟ گفت اى سيّدة النساء پدرت تازيانۀ ممشوق مىطلبد فاطمه گفت اى سلمان پدرم تب دارد سامان نشستن بر مركب ندارد تازيانه را چه كند؟ سلمان گفت پدرت بر منبر است و خلق را وداع ميكند و اداى حقوق مىنمايد و مىگويد هر كه را بر من حقّى است بايد كه طلب كند مگر روزى اين تازيانه بر شتر مىزده بر كتف كسى آمده است حالا آن كس از حضرت قصاص مىطلبد فاطمه خروش برآورد و گفت اى سلمان! به خداى بر تو كه آن كس را سوگند دهى كه بر پدرم رحم كند كه رنجور و ضعيف حال است سلمان بازگشت و فاطمه فرمود كه حسن و حسين را بخواندند و گفت اى جانان مادر جدّ شما در مسجد است و يكى مىخواهد كه او را تازيانه زند برويد تا به عوض جدّ شما هر يك از شما را صد تازيانه بزنند كه آن حضرت بيمار است و طاقت تازيانه ندارد و ايشان روى به مسجد نهادند امّا چون سلمان بيامد و تازيانه به مسجد درآورد فرياد و فغان از صحابه برآمد حضرت (صلى اللّه عليه و آله) فرمود كه اى عكاشه برخيز! و تازيانه بردار و چنانچه من زده باشم بزن عكاشه تازيانه برداشت و هر يك از اكابر صحابه نزد عكاشه مىآمدند كه به عوض يك تازيانه ده تازيانه بر ما زن كه رسول خداى در تب است از او قصاص مكن و اندوه ما را زياده مساز و غبار اين ملال بر دل ما روا مدار! حضرت عذرخواهى اصحاب مىنمود و مىفرمود كه قصاص بر من واجب است تازيانه زدن بر شما زدن مرا چه فايده رساند؟ آخر حسن و حسين گريان و خروشان به مجلس درآمدند بار ديگر از صحابه خروش برآمد شاهزادگان گفتند اى جدّ بزرگوار ما شنيديم كه مردى از تو قصاص مىطلبد آمدهايم تا هر يك به عوض يك تازيانه صد تازيانه بخوريم حضرت رسول (صلى اللّه عليه و آله) فرمود كه جانان جدّ! تازيانه من زده باشم شما چگونه قصاص كشيد؟ اى عكاشه برخيز و قصاص كن عكاشه گفت يا رسول اللّه آن روز