روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٣٦ - باب سوم در رحلت حضرت سيّد المرسلين عليه أفضل صلوات المصلّين
ديگر آنكه پيشتر از ساير اهل بيت من با من ملاقات خواهى كرد من به ميان آن ترياق تجرّع زهر فراق را بر مذاق وفاق خود شيرين ساختم و به شكرانه استماع آن خبر مسرت اثر به بهجت و تبسم پرداختم.
و روايت ديگر هست كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله فرمود كه اى فاطمه جبرئيل مرا خبر داد كه نيست هيچ زن از زنان مسلمانان كه ذريّت او اعظم باشد از ذريّت تو پس بايد كه صبر تو از باقى زنان كمتر نباشد و در اين سخن اشارتى بود به آنكه فاطمه را در مفارقت آن سرور بايد كه جزع ننمايد و صبر كند بر خاطر عاطر آن حضرت، واضح بود كه آن شكيبائى از ملاقات و مصاحبت آن حضرت بر فاطمه به غايت دشوار خواهد بود.
روزى كه چشم ما ز جمالت جدا بود
چندان كه چشم كار كند اشك ما بود
گفتى دلى كه فارغ و صابر بود كر است
در دور دلبرى، چو تو اينها كه را بود
و يكى ديگر از قضايا آن بود كه چون مرض آن حضرت اشتداد يافت فرمود كه آب بر من بريزيد از هفت مشك سر ناگشوده كه از هفت چاه پر كرده باشند كه شايد خفّتى يابم و بيرون روم و مردم را وصيّت نمايم پس به دستورى كه فرموده بود مرتّب ساختند و وى را در طشتى بزرگ نشانيده آب از آن مشكها بر سر آن حضرت ريختند تا وقتى كه به دست مبارك اشارت فرمود كه بس، آنچه گفته بودم به جاى آورديد پس وى را خفّتى حاصل شده بيرون رفت و با مردم نماز گزارد و خطبه خواند و بعد از حمد و ثناى خداوند تعالى و استغفار براى شهداى احد فرمود كه انصار خاصّۀ من و محل سرمنند با ايشان هجرت كردم و مرا جاى دادند نيكان ايشان را گرامى داريد و از بدان ايشان درگذرانيد مگر در حدّى از حدود اللّه.
روايتى آن است كه چون انصار ديدند كه مرض حضرت روز به روز زيادت مىگردد در خانههاى خود آرام نداشتند و سراسيمه و حيران گرد مسجد نبوى مىگشتند.
عباس رضى اللّه عنه درآمد و حضرت را از حال انصار اعلام فرمود آنگاه فضل بن عباس درآمد و حال انصار را به عرض رسانيد پس مرتضى على (عليه السلام) بيامد و به