تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٢ - باز گشتن غريب مصر به بغداد و يافتن گنج را در خانه خود
امن و امان عارفان هم مستند به گذشتن آنان از درياى خون است . آرى -
((٤٣٦٥)) امنشان از عين خوف آمد پديد لا جرم باشند هر دم در مزيد
چنانكه امن را مخفى در بيم و هراس مى بينى ، بالعكس ، خوف و وحشت را هم در اميدوارىها ببين . آن امير يهودى مى خواست عيسى عليه السلام را با مكر پردازىهاى خود بگيرد و بر دارش بزند آن امير كه گرفتن عيسى را بر عهده داشت ، شبيه به عيسى بود و مى خواست با كشته شدن عيسى تاجدار شود ، خود به جهت شباهتش با عيسى به بالاى دار رفت .
او پى در پى مى گفت : من عيسى نيستم من امير نيك پى يهودم ، مردم يهود (١) مى گفتند : او خود عيسى است ، زودتر به دارش بياويزيد كه مى خواهد از دست ما خلاص شود .
بدينسان لشكريانى مى روند تا از مال و ثروت دشمن برخوردار شوند ، برگ و نواى خودشان را هم از دست مى دهند و اموالشان در اختيار دشمن قرار مى گيرد . بسا بازرگانان به بوى سود براه مى افتند ، به گمان عيد مانند عود مى سوزند و بر مى گردند .
امور فراوانى هم در دنيا بر عكس اين قضيه اتفاق مى افتد ، يعنى - « زهر پندارد بود آن انگبين » بسا لشكريان كه دل بر مرگ داده و ناگهان به روشنائىها و پيروزىها رسيدهاند .
ابرههء احمق با پيل براى خراب كردن كعبه آمده و مى خواست زنده را بميراند و زايران خانهء خدا را دور خود بگرداند و خود را قبلهء همگان بسازد . او مى خواست با آسيبى كه به كعبه وارد خواهد ساخت كينه و انتقام از عرب بكشد كه چرا كعبهء مرا آتش زده اند
(١) در قصص الانبياء ثعلبى ص ٣٣٩ داستان عيسى عليه السلام را چنين آورده است : يهود مردى را مأمور كردند كه عيسى را تحت نظر بگيرد و هر كجا مى رود در دنبالش بوده باشد . عيسى بالاى كوه رفت و فرشتهاى آمد و او را به آسمان برد و خداوند شخصى را كه شبيه به عيسى بود ، به آن مأمور نشان داد و يهود گمان كردند كه او عيسى است ، او را گرفتند . او مى گفت : من عيسى نيستم ، من فلان كس هستم ، او را تصديق نكردند و از دارش آويختند . .