تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٨ - تفسير ابيات
باز گشتن به قصهء گاو و اشتر و قوچ
تكيه بر گذشته نكنيم و موجوديت كنونى خود را در يابيم و آينده مان را پى ريزى كنيم
باز گشتن به قصهء گاو و اشتر و قوچ
((٢٤٧٤)) گفت قچ با گاو و اشتر اى رفاق چون چنين افتاد ما را اتفاق
((٢٤٧٥)) هر يكى تاريخ عمر ابدا كنيد پيرتر اوليست باقى تن زنيد
((٢٤٧٦)) گفت قُچ مرج من اندر آن عهود با قچ قربان اسماعيل بود
((٢٤٧٧)) گاو گفتا بودهام من سالخورد جفت آن گاوم كش آدم جفت كرد
((٢٤٧٨)) جفت آن گاوم كش آدم جدّ خلق در زراعت بر زمين مى كرد فلق
((٢٤٧٩)) چون شنيد از گاو و قچ اشتر شگفت سر فرود آورد و آن را برگرفت
((٢٤٨٠)) بر هوا برداشت آن بند قصيل اشتر بختى سبك بىقال و قيل
((٢٤٨١)) كه مرا خود حاجت تاريخ نيست كاين چنين جسمى ّ و عالى گردنيست
((٢٤٨٢)) خود همه كس داند اى جان پدر كه نباشم از شما من خردتر
((٢٤٨٣)) داند اين را هر كه اصحاب نهى است كه نهاد من فزونتر از شماست
((٢٤٨٤)) جملگان دانند كاين چرخ بلند هست صد چندان كه اين خاك نژند
((٢٤٨٥)) كو گشاد قلعه هاى آسمان ؟
كو نهاده بقعه هاى خاكدان ؟
((٢٤٧٩)) چون شنيد از گاو و قچ اشتر شگفت سر فرود آورد و آن را برگرفت
((٢٤٨٠)) بر هوا برداشت آن بند قصيل اشتر بختى سبك بىقال و قيل
((٢٤٨١)) كه مرا خود حاجت تاريخ نيست كاين چنين جسمى ّ و عالى گردنيست
تكيه بر گذشته نكنيم و موجوديت كنونى خود را در يابيم و آينده مان را پى ريزى كنيم در مقابل اين منطق حياتى كه « من انسانم و موجوديت رو به كمال من احتياج