تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
(١)
مناجات
١ ص
(٢)
مطلب دوم - مثنوى چيست ؟
٤ ص
(٣)
باز دادن پادشاه گنج نامه را به آن فقير كه ما از آن بگذشتيم
١٠ ص
(٤)
آيا اين همه داد و فريادها اعتلاها و جهش و كمال و مظاهر شگفت انگيز علم و معرفت به خود انسان مستند است ، يا انسان جز جايگاه بروز آنها چيزى نيست ؟
١٤ ص
(٥)
1 - ريشهء تاريخى برهان وجوبى
١٩ ص
(٦)
2 - دليلى بر نبودن خدا وجود ندارد
٢٠ ص
(٧)
3 - همهء انسانها در حال اعتدال روانى توجه به مفهوم خدا دارند
٢٣ ص
(٨)
4 - مفهومى كه به عنوان خدا مورد توجه ما است چه مفهومى است ؟
٢٤ ص
(٩)
5 - موجود كامل بايد واقعيت داشته باشد
٢٦ ص
(١٠)
اعتراضات 6 - توجه به خدا خيالى بيش نيست
٢٧ ص
(١١)
7 - شايد ذهن ما در تصور خدا بازيگرى انجام مى دهد ؟
٢٩ ص
(١٢)
8 - مردم عامى چنين توجهى ندارند
٣١ ص
(١٣)
9 - نظريهء بىمحاسبهء راسل در بارهء اين برهان
٣٢ ص
(١٤)
10 - سيستم برهان وجوبى غير از سيستم قياسى ارسطو است
٣٨ ص
(١٥)
تفسير ابيات
٤٠ ص
(١٦)
تفسير ابيات
٤٨ ص
(١٧)
جواب مريد و زجر كردن آن طعانه را از كفر و بىهوده گويى
٤٩ ص
(١٨)
انگيزهء آن اباحه گرايى كه با پوچگرايى خويشاوندى نزديك دارد
٥٥ ص
(١٩)
اگر كسى پيدا شود كه براى پيدا كردن خدا تمام جهان هستى را بگردد و تمام كتابها را كه در بارهء اثبات خدا و رابطهء او با مخلوقاتش نوشته شده است بخواند و ميليارد سال هم در موضوع خدا بيانديشد ، مادامى كه نفهمد كه در يادگيرى نخستين الفباى خدا يابى بايد از مرحله خفاش بودن بگذرد ، به كمترين نتيجهاى دست نخواهد يافت
٦٠ ص
(٢٠)
شما انسانها چه پاسخى به اين منطق خفاش تهيه كردهايد ؟
٦٢ ص
(٢١)
تفسير ابيات
٦٣ ص
(٢٢)
يافتن مريد شيخ را نزديك بيشه سوار شيرى
٦٨ ص
(٢٣)
حكمت در آيهء * ( إِنِّي جاعِلٌ فِي اَلأَرْضِ خَلِيفَةً 2 30
٧١ ص
(٢٤)
آيه
٧٢ ص
(٢٥)
آيا هدف خداوند از موجودات عين هدفى است كه موجودات بايد به آن برسند ؟
٧٥ ص
(٢٦)
نظريه يكم
٧٦ ص
(٢٧)
تفسير ابيات
٨٣ ص
(٢٨)
بيان معجزهء هود عليه السلام در تخليص مؤمنان امت به وقت نزول باد
٨٧ ص
(٢٩)
اين هم يك معماى ناگشودنى كه گامهاى مثبت ما براى فرار از منفىهاى ما است
٩١ ص
(٣٠)
ارزيابى فعاليت مثبت خود خواهان
٩٣ ص
(٣١)
در پيگردى علتها ، حوادث همزمان را با حوادث علت و معلولى اشتباه نكنيم
٩٥ ص
(٣٢)
تفسير ابيات
١٠٠ ص
(٣٣)
رجوع به قصهء فقير گنج طلب
١٠٥ ص
(٣٤)
تفسير ابيات
١٠٨ ص
(٣٥)
انابت طالب و پشيمانى او از تعجيل و بىصبرى
١١١ ص
(٣٦)
آيه
١١٣ ص
(٣٧)
روايت
١١٤ ص
(٣٨)
هراسى از آن نداشته باشيم كه تاريكىها و رويدادهاى فريبا و ابهام انگيز پيرامون زندگانى ما را فرا گرفته است ، از آن بترسيم كه بينايى خود را هم دستخوش آن تاريكىها بسازيم و قدرت عبور از سنگلاخهاى تاريك و چمنزارهاى فريبا را از دست بدهيم
١١٥ ص
(٣٩)
بامدادان كه از سفر خواب به وطن بيدارى بر مى گرديد ، نخست چمدان خود را باز كنيد و به بينيد چه ره آوردى را با خود آوردهايد ؟
١٢١ ص
(٤٠)
تفسير ابيات
١٢٢ ص
(٤١)
الهام آمدن فقير را و كشف شدن آن مشكل بر او
١٢٧ ص
(٤٢)
تفسير ابيات
١٣٠ ص
(٤٣)
داستان آن سه مسافر مسلم و جهود و ترسا كه به منزلى رفتند و لقمه يافتند ترسا و جهود سير بودند و مسلمان صايم
١٣٣ ص
(٤٤)
آيه
١٣٦ ص
(٤٥)
تفسير ابيات
١٤٠ ص
(٤٦)
تفسير ابيات
١٤٧ ص
(٤٧)
سيماى پيروزمندان در زندگى
١٥١ ص
(٤٨)
تعريف اجمالى پيروزى در زندگانى
١٥٣ ص
(٤٩)
آيا مى توان اين زنجيرهاى پنجگانه را به كلى از پاى روندهء آدمى باز نموده و او را به مقدمهء پيروزى مطلق نائل ساخت ؟
١٦٠ ص
(٥٠)
تفسير ابيات
١٦٣ ص
(٥١)
رجوع به تقرير ترسا و نوبت به مسلمان
١٦٥ ص
(٥٢)
منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه روز يا چهار روز به سمرقند رود ، چندين خلعت و زر دهم و شنيدن دلقك و از ده تاختن به شهر ترمد به نزديك شاه كه من بارى نمى توانم رفتن
١٦٨ ص
(٥٣)
آيه
١٧٣ ص
(٥٤)
روايت
١٧٤ ص
(٥٥)
تفسير ابيات
١٧٥ ص
(٥٦)
قصهء تعلق موش با چغز و بستن پاى خود بر پاى او و صيد كردن زاغ ايشان را
١٨٢ ص
(٥٧)
آيه
١٨٣ ص
(٥٨)
تدبير موش با چغز كه ميان ما وسيلتى بايد كه به وقت حاجت بر تو نمى توانم آمدن و سخن گفتن
١٨٧ ص
(٥٩)
تفسير ابيات
١٨٩ ص
(٦٠)
مبالغه كردن موش در لابه و زارى و وصلت جستن از چغز آبى
١٩١ ص
(٦١)
آيه
١٩٢ ص
(٦٢)
اشتباه بزرگى كه بشر در بارهء رابطهء خداوند با بندگانش مرتكب مى شود
١٩٣ ص
(٦٣)
تفسير ابيات
١٩٤ ص
(٦٤)
رجوع به حكايت چغز و موش
١٩٨ ص
(٦٥)
آيه
٢٠٣ ص
(٦٦)
اگر مقتضيات كالبد مادى بدن بگذارد ، جان آدمى در درياى روحانيت غوطه ور مى شود
٢٠٤ ص
(٦٧)
چه جاى شگفتى است اگر نابينايى به چاه بيافتد ، شگفت انگيز آن است كه بينايى در چاه سرنگون شود
٢٠٦ ص
(٦٨)
جريانات گوناگون روان ما از كجا مى آيند و به كجا مى روند ؟
٢٠٧ ص
(٦٩)
تفسير ابيات
٢٠٩ ص
(٧٠)
حكايت سلطان محمود غزنوى و رفاقت او شب با دزدان و بر احوال ايشان مطلع شدن
٢١٤ ص
(٧١)
آيه
٢١٨ ص
(٧٢)
روايت
٢١٩ ص
(٧٣)
در اين زندگانى هر كسى به كارى مشغول است و از همان كارى كه به دست دارد مى تواند راهى به سوى حق باز كند
٢٢٠ ص
(٧٤)
مگر مى توان پس از نيل به ديدار جمال و جلال مطلق ، در آتش فراقش زبانه كشيد ؟
٢٢٢ ص
(٧٥)
تفسير ابيات
٢٢٤ ص
(٧٦)
قصهء چريدن گاو بحرى در نور گوهر شب چراغ و ريختن تاجر خاك بر سر گوهر تابنده و گريختن بر درخت
٢٣١ ص
(٧٧)
رجوع به قصهء موش و چغز و ربودن زاغ موش و چغز را
٢٣٤ ص
(٧٨)
بردن پريان عبد الغوث را مدتى در ميان خود و بعد از آن به شهر آمدن پيش فرزندان و باز پيش پريان رفتن به حكم جنسيت معنى ، و همدلى او با ايشان
٢٣٨ ص
(٧٩)
آمدن جعفر رضى الله عنه به تنهايى به گرفتن قلعه و مشورت كردن ملك آن قلعه با وزير او و گفتن وزير كه زنهار ملك را به وى تسليم كن كه او مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خويش
٢٤٥ ص
(٨٠)
كميت و كيفيت در منطقهء ارزشها
٢٤٩ ص
(٨١)
مطلب دوم كميت با ارزشتر است يا كيفيت ؟
٢٥٢ ص
(٨٢)
مطلب سوم - تبديل كميت به كيفيت
٢٥٣ ص
(٨٣)
مطلب چهارم - تبدل كيفيت به كميت
٢٥٥ ص
(٨٤)
تفسير ابيات
٢٥٦ ص
(٨٥)
استغفار كردن آن غريب از اعتماد بر مخلوق و ياد نعمتهاى خالق كردن و انابت نمودن ثم الذين كفروا بربهم يعدلون
٢٦٣ ص
(٨٦)
آيه
٢٦٧ ص
(٨٧)
ارزش معرفتى را كه از عكس خود در آب ته چاه دنيا به دست آوردهايد خودتان تعيين كنيد
٢٦٨ ص
(٨٨)
زمان و نمودها مى گذرند و روابط دگرگون مى گردند و اقوام و ملل و قرار دادهاى اجتماعى در جويبار تحول مى گذرند و در شنزار گذشته فرو مى روند ، ولى واقعيات زير بناى جهان و انسان همچنان به بقاى خود ادامه مى دهند
٢٧١ ص
(٨٩)
تفسير ابيات
٢٧٣ ص
(٩٠)
مثل دو بين همچون آن غريب كاشان است كه عمر نام داشت كه خباز به سبب اين نامش به دكان ديگر حوالت كرد و او فهم نكرد كه همهء دكانها يكيست
٢٨٠ ص
(٩١)
توزيع كردن پاى مرد در جملهء شهر تبريز و جمع شدن اندك چيزى و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او به طريق نوحه گفتن
٢٨٧ ص
(٩٢)
تفسير ابيات
٢٨٩ ص
(٩٣)
گريختن گوسفند از كليم الله و شفقت و مهربانى او
٢٩٣ ص
(٩٤)
آيه
٢٩٥ ص
(٩٥)
عالىترين جلوه گاه آگاهى آدمى كه انديشه است ، نيز پر از واحدهايى است كه ناخود آگاه سر مى كشند و موجى مى زنند و رشتهء انديشه را به وجود مى آورند
٢٩٩ ص
(٩٦)
اگر بخواهيم حقيقتى را به بينيم ، بايد با چشم خود به بينيم و اگر بخواهيم صدايى را بشنويم بايد با گوش خود بشنويم و اگر بخواهيم واقعيتى را از راه انديشه دريابيم بايد خودمان بيانديشيم
٣٠١ ص
(٩٧)
تفسير ابيات
٣٠٤ ص
(٩٨)
در حوزهء جاذبيت موضوعات جالب كه وسيلهء آزمايش ما انسانها هستند خود را نبازيم و در پيشگاه آنها به سجده نيافتيم كه دير يا زود از دست ما گرفته مى شود و شخصيت ما را مختل مى سازد
٣١١ ص
(٩٩)
تفسير ابيات
٣١٣ ص
(١٠٠)
مؤاخذه يوسف صديق عليه السلام به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن و اذكرنى عند ربك
٣١٧ ص
(١٠١)
روايت
٣٢٢ ص
(١٠٢)
گاهى تخيلات و انديشه ها با تلاطم طوفانى آغاز مى شود و در تموجات و نوسانات ناچيز پايان مى يابد و گاهى بالعكس
٣٢٣ ص
(١٠٣)
اى انديشمندان جوامع بشرى ، آيا منتظر باشيم كه روزى فرا خواهد رسيد كه شما اجازه بدهيد دوشادوش حقوق و داد رسى و كيفر براى اجسام طبيعى انسانها ، حقوق و داد رسى و كيفرى هم براى جانها بپذيريم ؟
٣٢٥ ص
(١٠٤)
تفسير ابيات
٣٢٨ ص
(١٠٥)
باز گشتن به حكايت وامدار و خواب ديدى پاى مرد
٣٣٥ ص
(١٠٦)
تفسير ابيات
٣٣٦ ص
(١٠٧)
گفتن خواجه در خواب به آن پاى مرد و جوه وام آن دوست را كه به تبريز آمده بود و نشان دادن جاى دفن آن سيم را و پيغام به وارثان كه البته از آن هيچ باز مگيريد
٣٣٨ ص
(١٠٨)
تفسير ابيات
٣٤٢ ص
(١٠٩)
با هيچ منطقى نمى توان حد و مرزى براى وجود آدمى تعيين نمود
٣٥٠ ص
(١١٠)
تفسير ابيات
٣٥١ ص
(١١١)
آيه
٣٥٤ ص
(١١٢)
روايت
٣٥٥ ص
(١١٣)
با دل باختن به صور و اشكال برونى ، منابع جوشان درون را نخشكانيم در زندگانى ما صف آرايىها داريم كه آبگيرى از چشمه سارهاى برونى را امكان ناپذير مى سازد در اين هنگام يك چاه شور درونى از صدها جيحون شيرين برونى ما را بىنياز خواهد ساخت
٣٥٦ ص
(١١٤)
آيا چشمه سارهاى واحدهاى جهان برونى كه به درون ما سرازير مى گردند مانع فوران درونى ما هستند ؟
٣٥٧ ص
(١١٥)
تفسير ابيات
٣٥٨ ص
(١١٦)
روان شدن شه زادگان در ممالك پدر بعد از وداع و اعادت كردن شاه وقت وداع وصيت خود را
٣٦١ ص
(١١٧)
آيه
٣٦٤ ص
(١١٨)
رفتن شه زادگان به جانب قلعهء ممنوعة عنها به حكم « الانسان حريص على ما منع » و وصيتهاى پدر را فراموش كردن و در بلا افتادن و نفس لوامه با ايشان به زبان حال گفت أ لم يأتكم نذير ؟ و گفتن ايشان در جواب لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
٣٦٩ ص
(١١٩)
بىصورتى منشأ همهء صورتها
٣٧٥ ص
(١٢٠)
تفسير ابيات
٣٧٧ ص
(١٢١)
ديدن آن سه پسر شاه در قصر ذات الصور نقش روى دختر شاه چين را و بىهوش شدن هر سه برادر و در فتنه افتادن و تفحص كردن كه اين صورت كيست ؟
٣٨٣ ص
(١٢٢)
آيا قرار گرفتن در سايهء رهبر بهتر از بياد حق بودن است ؟
٣٨٥ ص
(١٢٣)
تفسير ابيات
٣٨٧ ص
(١٢٤)
حكايت صدر جهان در بخارا و كرم او و آن كه اگر كسى به زبان از او سؤال كردى هيچ ندادى
٣٩٠ ص
(١٢٥)
حكايت امر دو كوسه در خانقاه با لوطى تدبير امرد
٣٩٥ ص
(١٢٦)
به مجلس كشيدن پادشاهى فقيهى را و به زخم مشت به طبع آوردن
٤٠٢ ص
(١٢٧)
اين قاعدهء كلى است كه ضربه هاى عوامل طبيعى و بشرى همواره پوستها و امور تصنعى را متلاشى و نابود مى سازد ، نه مغزها و واقعيتهاى حياتى و اصيل را
٤٠٦ ص
(١٢٨)
مطلب يكم - آيا براى انسان حقايق و نمودهاى جهان هستى و انسانها پوستى دارد و مغزى ؟
٤٠٧ ص
(١٢٩)
مطلب دوم - معناى اصالت و پايدارى مغز چيست ؟
٤٠٨ ص
(١٣٠)
مطلب سوم - ضربه ها و تحولات در پوستها ، اثر منفى و در مغزها اثر مثبت به وجود مى آورد
٤٠٩ ص
(١٣١)
سلسلهء عوامل درك و تعقل آدمى از قواى دريافتهاى عالىترى تبعيت مى كند و تاثر مى پذيرد
٤١١ ص
(١٣٢)
تفسير ابيات
٤١٣ ص
(١٣٣)
رفتن شاه زادگان بعد از تمام ماجرا به جانب ولايت چين تا به قدر امكان به مقصود نزديكتر باشند اگر راه به وصل مسدود است به قدر امكان نزديك شدن محمود است
٤١٧ ص
(١٣٤)
تفسير ابيات
٤١٨ ص
(١٣٥)
حكايت امرؤ القيس كه پادشاه عرب بود و با جمال و كمال و زنان عرب چون زليخا شيفتهء او بودند مگر دانست اينها همه تمثال صورتى اند بايد طالب معنى شد
٤١٩ ص
(١٣٦)
آيا امرء القيس در پايان كار به عشق الهى نائل گشت ؟
٤٢٢ ص
(١٣٧)
تفسير ابيات
٤٢٤ ص
(١٣٨)
آيه
٤٣٤ ص
(١٣٩)
عقل جزئى هم مى تواند در فضاى حقايق به پرواز در آيد ، ولى با بال و پر آلوده به جهل و خود پسندى
٤٣٦ ص
(١٤٠)
من تا قرن بيستم راه ها سپرى كردهام ، اين انسان بازان انسان زده مى گويند اشتباه كردهاى و به خطا رفتهاى ، برگرد و راهى را كه سپرى كردهاى از سر بگير ؟
٤٣٨ ص
(١٤١)
مقايسهاى ميان سرعت حركت دل و نور
٤٤١ ص
(١٤٢)
تفسير ابيات
٤٤٢ ص
(١٤٣)
بيان مجاهد كه دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند كه بسطت عطاء حق كه آن مقصود است از طرف ديگر و به سبب عمل ديگر بدو برساند كه در مهم او نبوده باشد و او در اين طريق معين اميد بسته همين در مى زند شايد كه حق تعالى آن روزى را از درِ ديگر رساند كه او آن تدبير نكرده باشد و يرزقه من حيث لا يحتسب العبد يدبر و اللَّه يقدر و بود كه بنده را بندگى بود كه مرا از غير اين در بسازند اگر چه حلقهء اين در مى زنم حق تعالى او را هم از اين در روزى رساند فى الجمله اين همه درهاى يك سراى است
٤٥٠ ص
(١٤٤)
آيه
٤٥١ ص
(١٤٥)
خدا كند كه انسان جويندهء خدا پس از سياحت و جستجوى صفحات بيرون از خود ، بار ديگر بتواند به درون خود بر گردد و پس از ارزيابى درون و برون ، طعم معيت ( بودن با خدا ) را بچشد
٤٥٢ ص
(١٤٦)
تفسير ابيات
٤٥٦ ص
(١٤٧)
تفسير ابيات
٤٦١ ص
(١٤٨)
در بيان سبب تأخير در اجابت دعاى مؤمن از حضرت عزت
٤٦٢ ص
(١٤٩)
تفسير ابيات
٤٦٦ ص
(١٥٠)
رسيدن آن شخص به مصر و بيرون آمدن به كوى در شب به جهت شبكوكى و گدايى و گرفتن عسس او را و مراد او پس از رنج حاصل آمدن و عسى ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم ، ان مع العسر يسرا و قوله صلى الله عليه و آله اشتدى ازمة تنفرجى و جميع القرآن و الكتب فى تقرير هذا
٤٦٧ ص
(١٥١)
در بيان حديث الصدق طمأنينة و الكذب ريبة
٤٧٠ ص
(١٥٢)
باز گشتن غريب مصر به بغداد و يافتن گنج را در خانه خود
٤٧٨ ص
(١٥٣)
مكرر كردن برادران پند برادر بزرگ و قبول ناكردن او و بىطاقتى او و خود را بىدستورى پدر به دربار پادشاه چين رساندن
٤٨٤ ص
(١٥٤)
تاثير و جلوهء عوامل عالىتر احتياجى به وسايط معمولى ندارد
٤٨٧ ص
(١٥٥)
اى بدن ، اى كج انديش معكوس رفتار ، لحظاتى چند مرا به حال خود وا گذار ، باشد كه من هم طعم آزادى را به چشم
٤٨٨ ص
(١٥٦)
تفسير ابيات
٤٩١ ص
(١٥٧)
قصهء زن جوحى و عشوه دادن او قاضى را ، و به مكر و حيله در صندوق كردن
٤٩٦ ص
(١٥٨)
آيه
٤٩٧ ص
(١٥٩)
آن لاله هاى رنگين كه ديروز مغز و جان تو را خرم و شادان مى كرد ، امروز با گذشت زمان پژمرده است و نه تنها امروز زيبايى ديروز را از دست داده است ، بلكه نخواهد گذاشت بوته هايى كه هر لحظه از چمنزار دل نو گرايت سر مى كشند و گلهاى تازه براى تو مى شكفانند ، برويند و سر بر آورند
٤٩٨ ص
(١٦٠)
تفسير ابيات
٥٠٠ ص
(١٦١)
رفتن قاضى به خانهء زن جوحى و حلقه زدن جوحى به تندى و خشم بر در و گريختن قاضى در صندوق
٥٠٢ ص
(١٦٢)
اگر جايگاه حيات آدمى و چشم انداز او تنها طبيعت گسترده در ديدگاهش بوده باشد و بس ، تمام تحولات او گر چه در نظرش نمايش كمال داشته باشد ، باز جز انتقال از يك طرف قفس در بسته ، به طرف ديگر آن قفس ، نتيجهاى نخواهد داشت
٥٠٥ ص
(١٦٣)
تفسير ابيات
٥٠٨ ص
(١٦٤)
آمدن نايب ميان بازار و خريدارى كردن صندوق را از جوحى
٥١٢ ص
(١٦٥)
آيا هر يك از افراد جامعهء فاسد مقصرند ؟
٥١٤ ص
(١٦٦)
تفسير ابيات
٥١٦ ص
(١٦٧)
هر موجودى كه خود بستهء زنجير بردگى است نمى تواند موجود ديگر را آزاد كند
٥٢٥ ص
(١٦٨)
مولاى حقيقى خدا است كه توانسته است پيامبران را از زنجير گران بار خود طبيعى رها كند و آنها را به منصب مولايى برساند
٥٢٦ ص
(١٦٩)
بايستى مقام والاى ( پيشواى آزادى بخش ) از پيامبر به وصى او عطا شود
٥٢٨ ص
(١٧٠)
نامهاى صحابهاى كه داستان غدير خم را نقل كردهاند
٥٢٩ ص
(١٧١)
نامهاى تابعين كه داستان غدير را نقل كردهاند
٥٣١ ص
(١٧٢)
تفسير ابيات
٥٣٧ ص
(١٧٣)
باز آمدن زن جوحى سال ديگر نزد قاضى و شناختن قاضى او را
٥٣٩ ص
(١٧٤)
آيه
٥٤٠ ص
(١٧٥)
آيا مقصود جلال الدين از ابيات فوق انفجارهاى اتمى است ؟
٥٤١ ص
(١٧٦)
تفسير ابيات
٥٤٤ ص
(١٧٧)
تفسير ابيات
٥٤٩ ص
(١٧٨)
وفات يافتن برادر بزرگ آن شاه زادگان و ملازمت كردن برادر ميانه پادشاه چين را
٥٥٤ ص
(١٧٩)
نه تنها كالبد مادى ، معشوق اصلى نيست ، بلكه صورت خيالى معشوق هر قدر هم كه در درون عاشق زيبا منعكس شود ، معشوق واقعى نيست
٥٥٥ ص
(١٨٠)
يك حالت روانى ديگر كه انسان در آن حالت نه خاموش است و نه گويا
٥٥٦ ص
(١٨١)
تفسير ابيات
٥٥٧ ص
(١٨٢)
آمدن برادر ميانه به جنازهء برادر كه آن برادر كوچك بر فراش رنجورى بود و نواختن پادشاه او را تا ملازم شود و صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيدن از نظر شاه
٥٦٠ ص
(١٨٣)
بار ديگر به اين حقيقت توجه كنيم كه تحول در حواس و روان آدمى قيافه ها و مبادى و اصول ديگرى از جهان را بر او نشان مى دهد
٥٦٧ ص
(١٨٤)
اى انسان وابسته ، اى عكسى از ديگران ، اى نسخهء ناخوانا از اصل بىگانگان
٥٦٩ ص
(١٨٥)
مظلوم باش و ظالم مباش ، چه معنا مى دهد ؟
٥٧١ ص
(١٨٦)
چوب صندل را عود مى بينند و كلوخ پاره ها را در دانه هاى گران قيمت ، آنگاه به اين صندل و كلوخ پاره حسادتها مى ورزند
٥٧٢ ص
(١٨٧)
اندوهگين مباشيد ، جشن با عظمتى را كه موجود برين براى آغاز ابديت براه خواهد انداخت ، ما صورتها را هم دنبال آفتابهاى ربانى به آن جشن راه خواهد داد
٥٧٤ ص
(١٨٨)
تفسير ابيات
٥٧٦ ص
(١٨٩)
در بيان استغنا و عجب شاه زاده و زخم خوردن از باطن شاه
٥٨٦ ص
(١٩٠)
آيه
٥٨٨ ص
(١٩١)
بريده باد پنجه و ناخن آن انسان كه خود طبيعىاش مالك سرنوشت او است ، كه همهء مكتبها و اقدامات انسانى تاريخ بشرى را مى خراشد و متلاشى مى سازد
٥٨٩ ص
(١٩٢)
تفسير ابيات
٥٩٠ ص
(١٩٣)
خطاب حق تعالى به عزراييل كه تو را رحم بر كه بيشتر آمد از اين خلايق كه قبض روح ايشان كردى ؟ و جواب دادن او حضرت عزت را
٥٩٤ ص
(١٩٤)
تفسير ابيات
٥٩٥ ص
(١٩٥)
تفسير ابيات
٥٩٩ ص
(١٩٦)
رجوع به قصهء پروردن حق تعالى نمرود را به شير پلنگ
٦٠١ ص
(١٩٧)
تفسير ابيات
٦٠٤ ص
(١٩٨)
رجوع به قصهء شاه زاده كه زخم خورده از خاطر شاه پيش از استكمال فضايل ديگر از دنيا برفت
٦٠٧ ص
(١٩٩)
نتيجهء گناهان و مخصوصاً اثر ظلم كار خود را مى كند ، خواه شخص مظلوم و كسى كه گناه در حق او صورت گرفته است ، از آن گناه و ستم ، ناروايى و درد را احساس كند يا نه و چه از آن گناه و ستم كه در باره اش صورت گرفته آهى بكشد و اظهارى كند يا نه
٦٠٨ ص
(٢٠٠)
تفسير ابيات
٦١٠ ص
(٢٠١)
مثل وصيت كردن آن شخص كه سه پسر داشت كه ميراث او به كاهلترين اولاد او دهند
٦١٢ ص
(٢٠٢)
كدامين كاهلى است كه از كوشش و تكاپو برتر و شايسته تر است ؟
٦١٤ ص
(٢٠٣)
تفسير ابيات
٦١٥ ص
(٢٠٤)
تمثيل
٦١٧ ص
(٢٠٥)
تلقين كنندهء مردم به خيرات و اخلاص كيست و تلقين كنندهء شيطان به اغوا كردن مردم كيست ؟
٦١٨ ص
(٢٠٦)
آفتابى كه ساليان متمادى از افق روح جلال الدين مى درخشيد در اين جا غروب مى كند و ديگر اشعهء معرفت آن خورشيد از روزنهء دل بيرون نمى آيد جلال الدين سر تسليم بر خاك مى گذارد و به انتظار ابديت مى آرامد
٦١٩ ص
(٢٠٧)
تفسير ابيات
٦٢١ ص
(٢٠٨)
تذكرات لازم
٦٢٤ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٣ - تفسير ابيات


اين اتفاق همان فرعون و فرعون منشى را به وجود مى آورد كه جهانى را در آتش ظلم شعله ور مى سازد . لذا -

((٤٧٢٤)) شكر كن اى مرد درويش از قصور كه ز فرعونى رهيدى وز كفور

سپاس گزار باش كه مظلوم و ستم ديده‌اى نه ظالم . با دورى از ستمگرى از هر فتنه و بلائى در امن و امانى . هيچ گاه گرسنه‌اى ادعاى خدايى و سرورى ندارد ، زيرا كه هيزمى ندارد كه آتشش را تقويت و شعله ور بسازد .
شكم خالى شيطان را در خود زندانى مى كند ، زيرا اندوه نان و برگ و نوا نمى گذارد كه به مكارى و حيله گريها بپردازد . و بالعكس شكم پر بازار پر رونق شيطان است كه سوداگران شياطين در آن بازار غلغله ها و هياهوها براه مى اندازند .
سوداگران ساحر كه متاعى جز لا شىء ( هيچ ) براى فروش ندارند ، عقول ساده لوحان را با آن هياهوها و غلغله ها تيره و كدر مى سازند . اين ساحران با سحر و جادو خم را مانند اسب به حركت در مى آورند و از روشنايى مهتاب و تاريكى پايان شب كرباسها مى بافند خاك را به صورت ابريشم در مى آورند و خاك بر چشمان مردم آگاه مى پاشند .
چوب صندل را با رنگ عود رنگ آميزى مى كنند تا ما را بفريبند و گاه با اين دغل بازيها حسادت ما را نسبت به كلوخ ناچيزى كه تغيير شكل ظاهرى داده بر مى انگيزد .
پاك پروردگارى كه خاك تيره را رنگ آميزىها مى كند و ما را كودكوار به بازى و تقلا روى آن خاكهاى رنگين به تكاپو وا مى دارد . دامنها از آن خاكها پر مى كنيم و آنها را طلاى معدنى ناب مى پنداريم كودك جدال و مناقشه‌اى با مردم بالغ ندارد ، خداوند كودك و بالغ را در يك رديف ننشانيده است ، زيرا كودك آن ميوهء نارس است كه نرسيده و نامش غوره است نه انگور . مادامى كه آن معراج و بلوغ واقعى به سراغ انسان نيايد -

((٤٧٣٧)) گر شود صد ساله آن خام ترش طفل و غوره است او برِ هر تيز هُش
((٤٧٣٨)) گر چه باشد ريش و موى او سپيد هم در آن طفلى به خوف است و اميد