تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨١ - تفسير ابيات
((٤٦٩٥)) ليك چون تو ياغئى من مستعار مى كنم خدمت تو را روزى سه چار
ولى آنگاه كه منحرف شوى تو را همانند قوم عاد به زمين خواهم كوبيد و از سپاهيان شئون زندگيت بر جهم و روى ديگرم را به تو نشان بدهم ، باشد كه ايمانت به غيب محكمتر شود ، و به اندوهبار بودن ايمان حرفهاى كه در آن غوطه ورى آگاه شوى ، در آن زمان كه عوامل اضطراب و درد و زجر به سر آدمى باريدن مى گيرد ، با همهء وجودش مؤمن مى شود و گردنكشان طغيانگر به جاى پا با سر مى دوند .
و سرورى دايمى و صحيح نه موقت و مختل ، به سراغشان مى آيد . به طور كلى در زمان گرفتارى و بلا زاريها و نيازمندىها اظهار مى كنند ، مانند دزد و راهزن كه در زير چوبه دار قرار گرفتهاند ، اما اگر بتوانى در سرزمين غيب مستقر شوى ، مالك دو دنيا و شحنه و حاكم خود خواهى گشت .
در اين موقع است كه از پيكارها رها گشته و دست به كار خود ميزنى كه حكمت بالغهء الهى براى تو خواسته است . در آن كار مقرر الهى - « هم تو شاه و هم تو طبل خود زنى « اى كاش در آن موقع كه گلو و معدهء حريص ، دنياى به اين پهناورى را بر ما تنگ مى سازد . به جاى خوردنىها خاك مى خورد . دهان آدمى با طبيعتى كه دارد ، خود خاك خوارى است محقر ، ولى خشك نشدن اشتياق و ادامهء حرصش بدان جهت است كه خاكهاى خوراكى او رنگارنگ است .
((٤٧٠٦)) اين كباب و اين شراب و اين شكر خاك رنگين است و نقشين اى پسر
((٤٧٠٧)) چون كه خوردى و شد آنها لحم و پوست رنگ لحمش داد و اين هم خاك كوست
خاكها را بر مى دارد و بخيه بر گلها مى زند و باز همهء آنها را به خاك مبدل مى نمايد ، اگر درست بنگرى -
((٤٧٠٩)) هندو و قبچاق و رومى و حبش جمله يك رنگند اندر گور خوش
از اين يك رنگىهاى آغاز و پايان عبرت بگير و بدان كه آن همه نقش و نگار همگى رو پوش و ملكهاى عاريتى هستند .
رنگى كه براى انسان ابديت دارد ، آن رنگ است كه از بالا آمده و به خاك