تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٢ - آمدن نايب ميان بازار و خريدارى كردن صندوق را از جوحى
آمدن نايب ميان بازار و خريدارى كردن صندوق را از جوحى
((٤٥٢٠)) نايب آمد گفت صندوقت به چند گفت نه صد بيشتر زر مى دهند
((٤٥٢١)) من نمى آيم فروتر از هزار گر خريدارى تو پيش آ زر شمار
((٤٥٢٢)) گفت شرمى دار اى كوته نمد قيمت صندوق خود پيدا بود
((٤٥٢٣)) گفت بىرويت شرى خود فاسديست بيع ما زير گليم اين راست نيست
((٤٥٢٤)) برگشايم گر نمى ارزد مخر تا نباشد بر تو حيفى اى پدر
((٤٥٢٥)) گفت اى ستار برمگشاى راز سر ببسته مى خرم با من بساز
((٤٥٢٦)) ستر كن تا با تو ستارى كنند تا نبينى ايمنى بر كس مخند
((٤٥٢٧)) بس در اين صندوق چون تو مانده اند خويش را اندر بلا بنشانده اند
((٤٥٢٨)) آنچه بر خود خواهدت بودن پسند بر دگر كس آن كن از رنج و گزند آنچه تو بر خود روا دارى همان مى بكن از نيك و از بد با كسان وان چه نپسندى به خود از نفع و ضرّ بر كسى مپسند هم اى بىهنر
((٤٥٢٩)) زان كه بر مرصاد حق اندر كمين مى دهد پاداش پيش يوم دين
((٤٥٣٠)) آن عظيم العرش عرش او محيط تخت دادش بر همه جانها بسيط
((٤٥٣١)) گوشهء عرشش به تو پيوسته است هين مجنبان جز به دين و داد دست
((٤٥٣٢)) رو مراقب باش بر احوال خويش نوش بين در داد و بعد از ظلم نيش پس همين جا خود جزاى نيك و بد مى رسد با هر كسى چون بنگرد وان جزا كانجا رسد در يوم دين هيچ با او اين نماند نيك بين بىحد و بىعد بود آنجا جزا دوزخ و نار است جاى ناسزا
((٤٥٣٣)) گفت آرى آنچه كردم استم است ليك هم ميدان كه بادى اظلم است
((٤٥٣٤)) گفت نايب يك به يك ما بادئيم با سواد وجه اندر شادييم
((٤٥٣٥)) همچو آن زنگى كه بُد شادان و خوش او نبيند غير او بيند رخش
((٤٥٣٦)) ماجرا بسيار شد در من يزيد داد صد دينار از وى خريد