تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٠ - در بيان حديث الصدق طمأنينة و الكذب ريبة
در بيان حديث الصدق طمأنينة و الكذب ريبة
((٤٢٧٤)) قصهء آن خواب و گنج و زر بگفت پس ز صدق او دل آن كس شكفت
((٤٢٧٥)) بوى صدقش آمد از سوگند او سوز او پيدا شد از اسپند او
((٤٢٧٦)) دل بيارامد ز گفتار صواب آنچنانكه تشنه آرامد ز آب
((٤٢٧٧)) جز دل محجوب كاو را علت است از نبىاش تا غبى تمييز نيست
((٤٢٧٨)) ور نه آن پيغام كز موضع بود برزند بر مه شكافيده شود
((٤٢٧٩)) مه شكافد وان دل محجوب نى زان كه مردود است او محجوب نى
((٤٢٨٠)) چشمه شد چشم عسس زاشك مبل نى ز گفت خشك بل از بوى دل
((٤٢٨١)) يك سخن از دوزخ آيد سوى لب يك سخن از شهر جان در كوى لب
((٤٢٨٢)) بحر جان افزا و بحر پر حرج در ميان هر دو بحر اين لب مرج بحر جان افزا و بحر عمر كاه هر دو آن بر لب گذر دارند راه
((٤٢٨٣)) چون يپنلو در ميان شهرها از نواحى آمد آن جا بهرها
((٤٢٨٤)) كالهء معيوب و قلب كيسه بُر كالهء پر سود و مستشرف چو در
((٤٢٨٥)) زان يپنلو هر كه بازرگانتر است بر سره و بر قلبها ديده ور است
((٤٢٨٦)) شد يپنلو مر ورا دار الرباح وان دگر را ار عمى دار الجناح
((٤٢٨٧)) هر يكى زاجراى عالم يك به يك بر غبى بند است و بر استاد فك
((٤٢٨٨)) بر يكى قند است و بر ديگر چو زهر بر يكى لطف است و بر ديگر چو قهر بر يكى ديو است و بر ديگر چو حور بر يكى نار است و بر ديگر چو نور بر يكى گنج است و بر ديگر چو مار بر يكى نار است و بر ديگر چو خار بر يكى شيرين و بر ديگر ترش بر يكى سود است و بر ديگر زيان بر يكى پنهان و بر ديگر عيان بر يكى سود است و بر ديگر زيان بر يكى بند است و بر ديگر گشاد بر يكى قيد است و بر ديگر مراد بر يكى نوش است و بر ديگر چو نيش بر يكى بىگانه بر ديگر چو خويش