تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٤ - تفسير ابيات
چون حكومت فارس از قبيلهء آكل المرار خشمگين بود ، لذا به منذر پادشاه عراق دستور داد كه امرء القيس را بگيرند . منذر امرء القيس را تعقيب كرد ، ولى امرء القيس فرار كرده و يارانش پراكنده شده بودند .
امرء القيس عشاير عرب را مى گشت و بالاخره به حيطهء حكومت سموال رسيد و او امرء القيس را پناه داد . سپس به نظر امرء القيس چنين رسيد كه به عليه حكومت فارس از قيصر روم كمك بگيرد . به سوى حارث بن ابى شمر الغسانى رهسپار شد . او هم امرء القيس را به سوى چوستينيان قيصر روم روانه كرد .
قيصر روم به او وعدهء موافق داد و حكومت قسطنطنيه را به او سپرد و او را به فيلارك ( والى ) ملقب ساخت .
در راه قسطنطنيه جراحتهايى در بدنش بروز كرد و در انقره ( آنكارا ) از دنيا رفت . » [١] تفسير ابيات عشق آن حالت شگفت انگيز ، امرء القيس را كه از پادشاهان عرب بود ، از سرزمين عرب بيرون برد .
امرء القيس مردى نازك طبع و شاعر و زيبا روى و صاحب كمالات بود . هنگامى كه عشق حقيقى بر دلش راه يافت ، ملك و عيال و منزل را از ياد برد و نيم شبى كهنه لباسى به تن كرد و از كشورش گريخت .
او در تبوك به خشت زنى پرداخت . به پادشاه روم خبر دادند كه امرء القيس به اين سرزمين آمده و خود را در مشقت غوطه ور ساخته است . او شكار عشق شده و مشغول خشت زدن است .
پادشاه شبانه برخاست و به نزد امرء القيس رفت و به او گفت : اى شاه نيكو ، تو آن يوسف دورانى كه عظمت جمال و كمال بر تو فراهم آمده است . مردان از
[١] الاعلام ، زركلى ، ج ١ ص ٣٥٢ . .