تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٥ - تفسير ابيات
هيبت شمشيرت برده ، و زنان مملوك جمال ماه وش بىابرت گشتهاند .
اگر در پيش ما بمانى مايهء خوشبختى ما ، و جان ما با وصال جانت صد چندان خواهد بود . اى بزرگى كه همت والايت ملكها را رها كرده است ، من و تمام ملك و جاه و جلالم از آن تست .
پادشاه روم فلسفه ها به امرء القيس مى گفت و او هم خاموش نشسته بود ، ناگهان سر پوش از سر رازش بر داشت . چه ها گفت -
((٣٩٩٥)) تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد همچو خود در حال سرگردانش كرد
پادشاه روم را از سلطنت و مقام بيزار نموده -
((٣٩٩٧)) تا بلاد دور رفتند آن دو شه عشق يك كرت نكرده است اين گنه
اين عشق براى بزرگان شهد مصفا و بر كودكان چون شير مادر و آخرين من كشتى وجود انسانى است كه به مجرد گذاشتن در آن كشتى غرق خواهد گشت . داستان كيخسرو كه شاهنشاه زمان خود بود ميان انس و جن مشهور است . غير از اين دو شاه ، سلاطين فراوانى بوده كه عشق آنان را از ملك و نژاد و اصولشان ربوده است .
جانهاى سه شه زاده در سرزمين چين مانند پرندگان از هر سو دانه مى چيدند . در اين كوشش و تقلاى عاشقانه -
((٤٠٠١)) زهره نى تا لب گشايند از ضمير ز آن كه رازى با خطر بود و خطير
((٤٠٠٢)) صد هزاران سر به يك جو آن زمان عشق خشم آلود زه كرده كمان
اين عشق كه در وقت خوشىها خيره كشى دارد ، اگر خشم آلود باشد چه خواهد كرد ؟ با اين حال مرغزار جان فداى آن شير مرد عشق باد كه اين عشق و شمشيرش او را بكشد ، زيرا -
((٤٠٠٦)) كشتنش به از هزاران زندگى سلطنتها مردهء آن بندگى
اين سه برادر رازهاى خود را با كنايه و اشاره و از خوف و خطر آهسته با يكديگر صحبت مى كردند . جز خدا كسى محرم راز آنان نبود و جز آسمان همدمى براى آه آن سه شه زاده وجود نداشت . آنان براى اخبارى كه به يكديگر