تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٢ - آيا امرء القيس در پايان كار به عشق الهى نائل گشت ؟
((٤٠٤٤)) يار آمد عشق را روز آفتاب آفتاب آن روى را همچون نقاب
((٤٠٤٥)) آن كه نشناسد نقاب از روى يار عابد الشمس است دست از وى بدار
((٤٠٤٦)) روز او و روزىِ عاشق هم او دل هم او دل سوزىِ عاشق هم او
((٤٠٤٧)) ماهيان را نقد شد از عين آب نان و آب و جامه و دارو و خواب
((٤٠٤٨)) همچو طفل است او ز پستان شير گير مى نداند در دو عالم غير شير
((٤٠٤٩)) طفل داند هم نداند شير را راه نبود اين طرف تدبير را
((٤٠٥٠)) گيج كرد اين گِرد نامه روح را تا بيابد فاتح و مفتوح را
((٤٠٥١)) گيج نبود در روش بلك اندر او حاملش دريا بود نه سيل و جو
((٤٠٥٢)) چون بيابد او كه يابد گم شود همچو سيلى غرقهء قلزم شود
((٤٠٥٣)) دانه چون گم گردد آنگه تين بود تا نمردى زر ندادم ، اين بود
« وَقالَ يا أَيُّهَا اَلنَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ اَلطَّيْرِ وَأُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ ٢٧ : ١٦ » (١) ( و سليمان عليه السلام گفت : اى مردم سخن مرغان بما تعليم داده شد و از همه چيز بما عطا شده است . )
((٤٠٨٦)) امرؤ القيس از ممالك خشك لب هم كشيدش عشق از خطهء عرب بود نازك طبع و هم صاحب جمال شاعر و صاحب اصول اندر كمال چون كه زد عشق حقيقى بر دلش سرد شد ملك و عيال و منزلش
آيا امرء القيس در پايان كار به عشق الهى نائل گشت ؟
به نظر مى رسد نتيجهاى را كه جلال الدين از داستان امرء القيس مى گيرد ، مربوط به سازندگى خود جلال الدين در داستانها است كه در اغلب موارد مثنوى
(١) سوره النمل ، آيهء ١٦ . .