تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٠ - حكايت امرؤ القيس كه پادشاه عرب بود و با جمال و كمال و زنان عرب چون زليخا شيفتهء او بودند مگر دانست اينها همه تمثال صورتى اند بايد طالب معنى شد
((٤٠٠٠)) جان اين سه شه بچه هم گرد چين همچو مرغان گشته هر سو دانه چين
((٤٠٠١)) زهره نى تا لب گشايند از ضمير زان كه رازى با خطر بود و خطير
((٤٠٠٢)) صد هزاران سر به يك جو آن زمان عشق خشم آلود زه كرده كمان
((٤٠٠٣)) عشق خود بىخشم در وقت خوشى خوى دارد دم به دم خيره كشى
((٤٠٠٤)) اين بود آن لحظه كاو خشنود شد من چه گويم چون كه خشم آلود شد
((٤٠٠٥)) ليك مرج جان فداى شير او كش كشد اين عشق و آن شمشير او
((٤٠٠٦)) كشتنش به از هزاران زندگى سلطنتها مردهء آن بندگى
((٤٠٠٧)) با كنايت رازها با يكدگر پست گفتندى به صد خوف و خطر
((٤٠٠٨)) راز را غير از خدا محروم نبود آه را جز آسمان همدم نبود
((٤٠٠٩)) اصطلاحاتى ميان همدگر داشتند از بهر ايراد خبر
((٤٠١٠)) زين لسان الطير عام آموختند طمطراق سرورى اندوختند
((٤٠١١)) صورت آواز مرغ است اين كلام غافل است از جان مرغان مرد عام
((٤٠١٢)) كو سليمانى كه داند لحن طير ؟
ديو اگر چه ملك گيرد هست غير
((٤٠١٣)) ديو بر شبه سليمان كردهاى است علم مكرش هست و علَّمناش نيست
((٤٠١٤)) چون سليمان از خدا بشاش بود منطق الطيرى ز علَّمناش بود
((٤٠١٥)) تو از آن مرغ هوايى فهم كن كه نديدستى طيور من لدن
((٤٠١٦)) جاى سيمرغان بود آن سوى قاف هر خيالى را نباشد دست بافت
((٤٠١٧)) هر خيالى را كه ديد آن اتفاق آنگهش بعد العيان افتد فراق
((٤٠١٨)) نى فراق قطع بهر مصلحت كايمن است از هر فراق آن منقبت بهر استبقاى آن جسم چو جان لحظهاى در ابر خور گردد نهان
((٤٠١٩)) بهر استبقاى آن روحى جسد آفتاب از برف يك دم دركشد
((٤٠٢٠)) بهر جان خويش جو زايشان صلاح هين مدزد از حرف ايشان اصطلاح
((٤٠٢١)) آن زليخا از سپندان تا به عود نام جمله چيز يوسف كرده بود