تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٩ - حكايت امرؤ القيس كه پادشاه عرب بود و با جمال و كمال و زنان عرب چون زليخا شيفتهء او بودند مگر دانست اينها همه تمثال صورتى اند بايد طالب معنى شد
حكايت امرؤ القيس كه پادشاه عرب بود و با جمال و كمال و زنان عرب چون زليخا شيفتهء او بودند . مگر دانست اينها همه تمثال صورتى اند بايد طالب معنى شد
((٣٩٨٦)) امرؤ القيس از ممالك خشك لب هم كشيدش عشق از خطهء عرب بود نازك طبع و هم صاحب جمال شاعر و صاحب اصول اندر كمال چون كه زد عشق حقيقى بر دلش سرد شد ملك و عيال و منزلش نيم شب دلقى بپوشيد و برفت از ميان مملكت بگريخت تفت
((٣٩٨٧)) تا بيامد خشت مى زد در تبوك با ملك گفتند شاهى از ملوك
((٣٩٨٨)) امرؤ القيس آمده است اين جا بكد شد شكار عشق و خشتى مى زند
((٣٩٨٩)) آن ملك برخاست شب شد پيش او گفت با او اى مليك نيك خو
((٣٩٩٠)) يوسف وقتى دو ملكت شد كمال مر تو را رام از بلاد و از جمال
((٣٩٩١)) گشته مردان بندگان از تيغ تو وان زنان ملك مه بىميغ تو
((٣٩٩٢)) پيش ما باشى تو بخت ما بود جان ما از وصل تو صد جان شود
((٣٩٩٣)) هم من و هم ملك من مملوك تو اى به همت ملكها متروك تو
((٣٩٩٤)) فلسفه گفتش بسى و او خموش ناگهان وا كرد از سر روى پوش
((٣٩٩٥)) تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد همچو خود در حال سرگردانش كرد
((٣٩٩٦)) دست او بگرفت و با او يار شد او هم از تاج و كمر بيزار شد
((٣٩٩٧)) تا بلاد دور رفتند آن دو شه عشق يك كرت نكرده است اين گنه
((٣٩٩٨)) بر بزرگان شهد و بر طفلانست شير او به هر كشتى بود من الاخير كه چو در كشتى شود غرقش كند تا به قعر از پاى تا فرقش كند قصهء كيخسرو آن شاه زمان هست شهره در ميان انس و جان
((٣٩٩٩)) غير اين دو بس ملوك بىشمار عشقشان بربود از ملك و تبار