تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٦ - حكايت امر دو كوسه در خانقاه با لوطى تدبير امرد
((٣٨٦٣)) يوسف از زن يافت زندان و فشار من شوم توزيع بر پنجاه دار
((٣٨٦٤)) آن زنان از جاهلى بر من تنند اولياشان قصد جان من كنند
((٣٨٦٥)) نى ز مردان چاره دارم نز زنان چون كنم چون نى از اينم نى از آن
((٣٨٦٦)) بعد از آن كودك به كوسه بنگريست گفت او با اين دو مو از غم بريست
((٣٨٦٧)) فارغ است از خشت و از پيكار خشت وز چو تو مادر فروش كنگ و زشت
((٣٨٦٨)) بر زنخدان چارمو بهر نمون بهتر از سى خشت پيرامون . . .
((٣٨٦٩)) ذرهاى سايهء عنايت بهتر است از هزاران كوشش طاعت پرست
((٣٨٧٠)) زان كه شيطان خشت طاعت پر كند گر دو صد خشت است خود را ره كند با عنايت او ندارد زهره اى تا بسازد خويشتن را بهره اى
((٣٨٧١)) خشت اگر پر است بنهادهء تو است آن دو سه مو از عطاى آن سو است
((٣٨٧٢)) در حقيقت هر يكى مو را از آن خرد منگر همچو كوهى دان كلان
((٣٨٧٣)) تو اگر صد قفل بنهى بر درى بر كند آن جمله را خيره سرى
((٣٨٧٤)) شحنهاى از موم اگر مهرى نهد پهلوانان را از آن دل بشكهد
((٣٨٧٥)) آن دو سه تار عنايت همچو كوه سد شده چون فرّ سيما در وجوه
((٣٨٧٦)) خشت را مگذار اى نيكو سرشت ليك هم ايمن مخسب از ديو زشت
((٣٨٧٧)) رو دو تا موزان كرم در دست آر وانگهان ايمن بخسب و غم مدار
((٣٨٧٨)) نوم عالم از عبادت به بود آنچنان علمى كه مستنبه بود
((٣٨٧٩)) آن سكون سابح اندر آشنا به ز جهد اعجمى با دست و پا دست و پا ساكن به آب اندر سباح به رود از اعجمى با انتطاح
((٣٨٨٠)) مى رود سياح ساكن چون عمد اعجمى زد دست و پا و غرق شد
((٣٨٨١)) علم دريايى است بىحد و كنار طالب علم است غواص بحار
((٣٨٨٢)) گر هزاران سال باشد عمر او مى نگردد هيچ سير از جست و جو