تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٣ - روان شدن شه زادگان در ممالك پدر بعد از وداع و اعادت كردن شاه وقت وداع وصيت خود را
((٣٦٧٣)) كان طبيبان همچو اسب بىعذار غافل و بىبهره بودند از سوار
((٣٦٧٤)) كامشان پر زهر از قرع لگام سمّشان مجروح از تحويل گام
((٣٦٧٥)) ناشده واقف كه نك بر پشت ما رايضى چست است استادى نما
((٣٦٧٦)) نيست سرگردانى ما زين لگام جز ز تصريف سوار دوست كام
((٣٦٧٧)) ما پى گل سوى بستانها شده گل نموده ليك آن خارى بده
((٣٦٧٨)) هيچشان اين نى كه گويند از خرد بر گلوى ما كه مى كوبد لگد ؟
((٣٦٧٩)) آن طبيبان آنچنان بندهء سبب گشتهاند از مكر يزدان محتجب
((٣٦٨٠)) گر ببندى بر صطبلى گاو نر باز يابى در مقام گاو خر
((٣٦٨١)) از خرى باشد تغافل خفته وار كه نجويى تا كيست اين خفيه كار
((٣٦٨٢)) خود نگفته كاين مبدل تا كى است نيست پيدا او مگر افلاكى است
((٣٦٨٣)) تير سوى راست پرّانيده اى سوى چپ رفته است تيرت ديده اى
((٣٦٨٤)) سوى آهويى به صيدى تاختى خويش را تو صيد خوكى ساختى
((٣٦٨٥)) در پى سودى دويده بهر كبس نارسيده سود و افتاده به حبس
((٣٦٨٦)) چاه ها كنده براى ديگران خويش را ديده فتاده اندر آن
((٣٦٨٧)) در سبب چون بىمرادت كرد رب پس چرا بد ظن نگردى در سبب
((٣٦٨٨)) بس كسى از مكسبى خاقان شده ديگران زان مكسبه عريان شده
((٣٦٨٩)) بس كس از عقد زنان قارون شده ديگرى از عقد زن مديون شده
((٣٦٩٠)) پس سبب گردان چو دمّ خر بود تكيه بر وى كم كنى بهتر بود
((٣٦٩١)) در سبب گيرى نگردى هم دلير كه بس آفتهاش پنهان است زير
((٣٦٩٢)) سرّ استثناست اين حزم و حذر زان كه خر را بز نمايد اين قدر مشركان را در دو چشم اهل بدر كم نموده تا ندارند ايچ قدر
((٣٦٩٣)) آن كه چشمش بست گر چه گربزست ز احولى اندر دو چشمش خر بز است
((٣٦٩٤)) او بگرداند دل و افكار را چون مقلب حق بود ابصار را