تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٧ - تفسير ابيات
آسمان شناورند ، اما آفتاب كجا است ؟ تو اى خواجهء محترم ، به سوى خدا رفتى دير يا زود من هم راه تو را در پيش خواهم گرفته و رهسپار آن منزلگه خواهم گشت كه -
((٣٣٣١)) مجمع و پاى علم مأوى القرون هست حق كل لدينا محضرون
اين است جريان مشيت الهى كه نقشها را چه بىخبر چه با خبر مى كشد و مى برد . اين انسانها كه نقشه هايى در زير دست نقاش ازل و ابد كشيده مى شوند
((٣٣٣٣)) دم بدم در صفحهء انديشه شان ثبت و محوى مى كند آن بىنشان
خشم را مى آورد و خشنودى را مى برد ، بخل را مى آورد و سخا را مى گيرد . عداوت را محو نموده و صفا را جانشينش مى سازد ، عجزها و محنتها را درو مى كند . و به جايش خوبىها را مى كارد . همهء مدركات من نيم لحظه شامگاه و صبحگاه خالى از اين اثبات و محو نيست . نگوييد : اين همه كارها خود به خود صورت مى گيرد ، زيرا -
((٣٣٣٦)) كوزه گر با كوزه باشد كار ساز كوزه از خود كى شود پهن و دراز
چوب در دست نجار قرار مى گيرد و تحول مى يابد و هرگز به خودى خود بريده و بسته نمى شود ، همچنين لباس در دست خياط بريده و دوخته مى شود نه به خودى خود . اين سقا است كه مشك را گاهى پر و گاه ديگر تهى مى كند . كسى كه چشمش بسته مى شود از كسى كه چشم او را مى دوزد آگاه است و مى داند كه دستى وجود دارد كه آن را به چشم او مى بندد . صنع شيفته و شيداى صانعش مى گردد .
تو كه چشم دارى ، با چشم خود بنگر نه با چشم هر احمق و بىهنر . تو كه گوش دارى با گوش خود بشنو و گروگان گوش احمقان مباش . تقليد را رها نموده و صاحب نظر باش و با رأى و عقل خود بيانديش . در اين باره داستانى به تو مى گويم ، درست تأمل نما تا راز گفتارم را دريابى .