تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٥ - مثل دو بين همچون آن غريب كاشان است كه عمر نام داشت كه خباز به سبب اين نامش به دكان ديگر حوالت كرد و او فهم نكرد كه همهء دكانها يكيست
را صدا مى زند و مى گويد : به اين عمر نان بفروش . آن يكى هم كه نام عمر را مى شنود . از لوچى كه دارد نان را از پيش عمر به كنار مى كشد كه اين نان از آن على است و عمر را روانهء دكان ديگر مى كند و مى گويد : به اين عمر نانى بده و با اين آواز و نامبردن از عمر ، قضيه را آشكار مى سازد كه تو هم او را به دكان ديگرى حواله كن . آقاى عمر نام ، حالا كه در يك دكان عمر بودن تو ثابت شد ، ديگر رو به هيچ دكانى مبر و در كاشان محروم از نان باش . اگر در يك دكان نانوا نام على را بردى بدون احتياج به حواله و ناراحتى از همان دكان نان را بگير و برو . لوچ دو بين كه از عيش و نوش بىبهره مى شود ، بالاخره كارش به صد بينى منتهى خواهد گشت .
حالا كه لوچ دو بين اين قدر از نوش و عيش محروم مى گردد ، كار تو لوچ صد بين چه خواهد شد ؟ در اين كاشان روى زمين ، اگر على نيستى مانند عمر لوچ بگرد و به جائى نخواهى رسيد .
تنوعات و انتقال از حادثهاى به حادثهء ديگر كه به نظر لوچ خير مى آيد ، آن بدبخت را در اين ويران سرا سر گردان خواهد گذاشت . اگر دو ديدهء حق شناس نصيبت گردد ، عرصهء هر دو دنيا را بر از دوست ديده و در ميان كاشان پر از خوف و رجا از حواله شدن به اينجا و آنجا رها خواهى گشت . اگر در اين جويبار هستى غنچهاى يا درختى را ديدى ، گمان مبر كه عكسى از غنچه و درخت در آب زلال جويبار افتاده است ، زيرا كه در عين اين عكسها و نقش حقيقتى وجود دارد و تو تنها روى آن را مى بينى . ديدهء آدمى با مشاهدهء اين آب از لوچى آزاد مى گردد و مى فهمد كه عكسى را كه مى بيند حقيقتى است شايستهء برخوردارى . و او مى تواند سبد خود را با آن حقايق پر كند . پس در حقيقت جهان هستى باغى است نه آب ، كه نمود حقايق را منعكس بسازد ، نه خود حقايق را . لذا اى بلقيس ساده لوح ، به گمان آب برهنه مباش كه به توى آب بروى . بارى كه حمل كنندگان ميوه هاى باغ هستى به دوش مى كشند ، بسيار گوناگونند ، همهء آنها را يكى مدان - خرى هست كه بارش لعل