تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٩ - بردن پريان عبد الغوث را مدتى در ميان خود و بعد از آن به شهر آمدن پيش فرزندان و باز پيش پريان رفتن به حكم جنسيت معنى ، و همدلى او با ايشان
((٢٩٩٣)) آن نظر كه كرد حق در وى نهان چون نهد در تو تو گردى جنس آن
((٢٩٩٤)) هر طرف چه مى كشد تن را ؟ نظر بىخبر را كه كشاند ؟ با خبر
((٢٩٩٥)) حق چو اندر مرد خوى زن نهد او مخنث گردد و . . .
((٢٩٩٦)) چون نهد در زن خدا خوى نرى طالب زن گردد آن زن سعترى
((٢٩٩٧)) چون نهد در تو صفات جبرئيل همچو فرخى در هوا جويى سبيل
((٢٩٩٨)) منتظر بنهاده ديده در هوا از زمين بىگانه عاشق بر سما
((٢٩٩٩)) چون نهد در تو صفتهاى خرى صد پرت گر هست در آخور پرى
((٣٠٠٠)) از پى صورت نيامد موش خوار از خبيثى شد زبون موش خوار
((٣٠٠١)) طعمه جوى و خائن و ظلمت پرست از پنير و جوز و از دوشاب مست
((٣٠٠٢)) باز اشهب را چو باشد خوى موش ننگ موشان باشد و عار وحوش
((٣٠٠٣)) خوى آن هاروت و ماروت اى پسر چون بگشت و دادشان خوى بشر
((٣٠٠٤)) درفتادند از لنحن الصافون در چه بابل ببسته سرنگون
((٣٠٠٥)) لوح محفوظ از نظرشان دور شد لوح ايشان ساحر و مسحور شد
((٣٠٠٦)) سر همان و پر همان هيكل همان موسييى بر عرش فرعونى مهان
((٣٠٠٧)) در پى خو باش و با خوش خو نشين خو پذيرىّ گل و روغن ببين
((٣٠٠٨)) خاك گور از مرده هم يابد شرف تا نهد بر گور او دل روى و كف
((٣٠٠٩)) خاك از همسايگى جسم پاك چون مشرف آمد و اقبالناك
((٣٠١٠)) پس تو هم الجار ثم الدار گو گر دلى دارى برو دلدار جو
((٣٠١١)) خاك تو هم سيرت جان مى شود سرمهء چشم عزيزان مى شود
((٣٠١٢)) اى بسا در گور خفته خاكوار به ز صد زنده به نفع و ابتشار
((٣٠١٣)) سايه بوده او و خاكش سايه مند صد هزاران زنده در سايهء وى اند